دلم لک زده، يه سر پاشم برم بهشت زهرا. می‌خواستم امروز عصر يا فردا صبح برم... اما دارم می‌رم سفر.

امروز صبح قرآن رو باز کردم. اون آیه‌ای اومد که هروقت تو کشتی دارن غرق می‌شن، می‌آن سراغ خدا. بعد که رسيدن به خشکی دوباره خدا يادشون می‌ره. فکر کنم امروز قراره قطارمون غرق شه!
حلال کنين.

posted by Mehran| |





يکدونه " خودِ " ديگه سفارش دادم
بی نقص
عالی
با درصد شادیِ خونِ بالا
همينطور کشکی مثبت
حرف شنو
شب زود بخواب
درس خون
معاشرتی
اهل مکالمه تلفنی
سحرخيز
خرابِ جمع ِ خانواده
و هزاران خواصِ ديگه ..
صبر داشته باشيد
به زودی حاضر
و به بازار ارائه ميشه !
Remember
Patience
is
a
Virtue!

نيلگون

posted by Mehran| |





ديگه قيافه‌م داره مي‌شه شبيهِ گربه نره(tomcat) و محور(Axis) و صابون(Soap) و لوبيا (Bean) و خلاصه... سرويس‌هاي تارعنکبوت(Web Services)!
از بس سايتِ apache رو زير و رو کردم، يواش يواش دارم مي‌شم مثلِ بومي‌هاي آمريکايي...
بديش اينه که تا حالا فقط download کردم. درست حسابي چيزي نخوندم. تازه الان بايد بشينم يه عالمه document بخونم. مي‌گم يه عالمه، يعني يه عـــــــــــالـــــــــمـــــــــــــه! به قولِ بعضيا يه خيلمه! يعني در حدودِ 100 مگابايت!

posted by Mehran| |





قلعه‌ی احمد علی خان:

حقيقتاْ ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دورکه مردم به آن شادماني بي‌سبب مي‌گويند...
اين روزا حقيقتاْ ملالي نيست.فقط گاهي اوقات يه شيطونک،يا شايدم يه فرشته کوچولو ته دلمو قلقلک ميده.
اين نيز بگذرد...

posted by Mehran| |





There are visions, there are memories
There are echoes of thundering hooves
There are fires, there is laughter
There's the sound of a thousand doves

...

Night Ride Across the Caucasus
Loreena McKennitt

posted by Mehran| |





بعد التحرير: ای بابا! شما چقدر ذهنتون منحرفه. پريروز عقدِ «حجت» و «ندا» بود. ما هم رفته بوديم. بنده هم با اجازه‌تون تویِ محضر شاهدِ عقدشون بودم.

بدينوسيله از کليه‌ی کسانی که تبريک گفتن تشکر به عمل می‌آید. چشم. تبريکاتتون رو بدونِ کم و کاست می‌رسونم بهشون.


آخييييييشششش! بالاخره تموم شد.
انگار يه بار سنگين از رو دوشِ هردومون برداشته‌شد.
اصلا نفهمپديم ...
کی جور شد؟
کی جوش خورد؟
کی تموم شد؟
فقط می‌فهمم اين وسط خيلی‌ها اذيت شدن! شايد از همه بيشتر اون!
ولی، الحمدلله بالاخره به خير گذشت.
مراسمِ عقد رو هم که نگو... همه‌چيز، در کمتر از ۲۴ساعت.
همونطور که انتظار می‌رفت.
طوری که با همه‌ی آدميزاد‌ها فرق کنه:

زمانِ عقد: سه و نيم، الی هفت بامداد، به صرفِ کله‌پاچه!
مکان: يه جایِ خوب... خيلی خوب...
مهريه: يک جلد کلام الله، آيينه و شمعدان، چهارده سکه‌ی بهار آزادی به نيت چهارده معصوم، يک سفر حج.
...


ما دو تا با پرواز «سلطاني الطيران» رفتيم. برایِ اولين بار در عمرم کارِ برنامه‌ريزی‌شده کردم! ديگه يه سفر بايد چقدر مهم باشه که لازم باشه براش از قبل بليطِ هواپيما گرفت؟ از يک ماهِ قبل بليطِ گرفته‌بوديم.
فقط منتظرِ ما بودن. خانواده‌ی عروس خانوم که ساکنِ اونجا بودن، بقيه هم قبلا رسيده‌‌بودن.
از بخشِ صيغه خوندنش به حد کافی گفتم؟ نه. اينو يادم رفت بگم. خيلی حال می‌ده که صيغه‌ی عقد رو خودِ عروس بخونه :) باور ندارين؟ امتحان کنيد!

وقتی رفتيم محضر... احساس عجيبی داشتم.
يه سفره‌ی عقدِ کوچولو چيده بودن اونجا. يه تور هم آويزوون کرده‌بودن اونجايی که عروس و داماد می‌شينن!
ولی يه مشکلی داشت. من اعتقاد دارم بالا سرِ عروس و داماد، وقتی دارن «بله» می‌گن بايد قند سابيده بشه... . اما اون توری که اونجا آويزون بود نمی‌شد روش قند سابيد. والا آدمِ پايه‌ی قند سابيدن کم نبود اونجا! حيف شد :( آرزو به دل موندم! وقتی شناسنامه‌م رو دادم به آقایِ دفترخونه‌دار، انگار داشت يه چيزی ازم جدا می‌شد.
شرط‌هایِ عقد خيلی سخته... بند به بندش که خونده می‌شه آدم احساس می‌کنه که عجب مسئوليت سنگينی رو بايد بپذيره... . از اون بدتر وقتيه که عروس يه مشاورِ حقوقیِ حاضر و آماده داشته باشه. اين وسط هم هيشکی دلش واسه‌ی داماد نمی‌سوزه. هی...
به هر صورت، شتريه که در خونه‌ی هر کسی می‌خوابه!!
بگذريم...
وقتی داشتم دفترِ ثبت و عقدنامه رو امضا می‌کردم، احساسِ خوبی داشتم. امضام جاودانه شد، عجب جايی هم جاودانه شد!!
وقتی آقایِ دفترخونه‌دار داشت تو برگه‌ی دوم شناسنامه‌ها چيز می‌نوشت، قلبم داشت تاپ تاپ می‌کرد. ديگه تموم شد. جایِ هيچ ترديدی باقی نموند. ديگه نمی‌تونی برگردی از حرفت. بدبخت شدی رفت پیِ کارش!

بعد از محضر هم رفتيم يه جایِ خوش آب و هوا، ناهار خورديم.
بعدش هم... تمام. بدونِ هيچ تشريفاتِ ديگه‌ای.
بزرگترا که ديروز عصر برگشتن.
ما هم امروز صبح.
هر چی باشه اون فردا و پس‌فردا امتحان داره. منم پنجشنبه و شنبه!


اميدوارم درکم کنين...
يه چند روزی ممکنه نتونم چيزی بنويسم.

ضمنا: هر گونه تبريک پذيرفته‌می‌شود.

posted by Mehran| |





خوش به حالشون. منم دلم می‌خوام دمِ خونمون از این سنجاب‌ها زیاد باشه!

posted by Mehran| |



Don't ever give up your dreams...
and never leave them behind.
Find them; make them yours,
and all through your life, cherish them,
and never let them go.

--Elisa Costanza

posted by Mehran| |





هر چی می‌کشيم از دستِ...

posted by Mehran| |