راست میگی. مثلِ هميشه!
نمیدونم...
نمیتونم تصميم بگيرم.
تمرينِ خوبيه:
دارم به اين نتيجه میرسم که جزءِ Faint Heartها دسته بندی میشم.
مستقلا... هنوز تو اينکه در مسابقه شرکت کنم يا نه شک دارم.
اين که بتونم توی مسابقه دووم بيارم، برام مهمتره از اينکه آخرش میبرم يا نه!
البته اين مسابقه جايزهش Fair Lady نيست! (:0
posted by Mehran|
|
من ميخِ کفشم، از هر تراژدیِ گوته دردناکتر است!
مایاکوفسکی
posted by Mehran|
|
شايد يه موقعی يه وبلاگ راه انداختم که نوشتههاش ثابت باشه، و هر دو سه روز يه بار templateش رو عوض کنم!
posted by Mehran|
|
ای کاش آدميزاد وطنش را همچون بنفشهها میشد با خود ببرد هر کجا که خواست...
چند روزيه هر چی میخوام بنويسم NotSerializeableException میدم!
تا حالا شده احساس کنی چند وقته به شدت داری سقوط میکنی؟
تا حالا شده با هر درجهای خودتو تخمين بزنی و extrapolate کنی، هر چقدر خوش بينانه آينده رو پيشبينی کنی، باز هم آيندهت افتضاح بشه؟
تا حالا شده به اين نتيجه برسی که اگه خيلی خيلی خيلی غيرخطی نباشی، يعنی اگه در آينده با گذشتهی نزديکت خيلی تفاوت نداشته باشی، با کله زمين میخوری؟ يا شايدم تو مرداب فرو میری؟ يا در بهترين حالت مثلِ اون غورباغههه آبپز میشی؟!
من الان اينجوری شدم!
میدونی مهران؟ اين خيلی بده که چون يه تصميمی برات سخته، هی بندازيش عقب.
اونوقت... از خودت هم فرار میکنی. چه برسه به بقيه!
اونوقت... میشی مثلِ روحِ سرگردان، مثلِ يه «منگ» همهش تو دانشکده بی هدف میچرخی و روزی دو تا مسکن میخوری، بازم سردردت خوب نمیشه... تا اونجا که دوستات همه نگران بشن.
خدا نکنه اون موقع که روحِ سرگردانی يکی نزديکت بشه. آنچنان پاچهشو میگيری که بندهی خدا...
يا شايدم بشی يه مهرانِ روزمره، با يه User Interface ِ شاد و شنگول. يه Friend Friendly UI که يه کم خيالِ دوستا راحت بشه. گناه دارن طفلکيا. چقدر مگه بايد از دستت بکشن؟
UIت شايد بتونه سر خيلی از دوستا رو گول بماله، ولی سرِ خودت رو چی؟
اونوقت... انقدر ذهنت مشوش میشه که بايد تمامِ فکرات رو transient کنی تا بتونی Serialize بشی.
اين میدونی يعنی چی؟ يعنی مرداب...
هر تابعِ بالاخره از يه جايی غیر خطی بودنشو نشون میده... دلم میخواد زودِ زود شروع کنم!
posted by Mehran|
|
The shadow does not hold sway yet
Not over you... not over me.
posted by Mehran|
|
I get up, I get down
All my world turns around
Who is right? Who is wrong?
I don’t know!
--Mang
posted by Mehran|
|
I can read your mind and I know your story
I see what you're going through
It's an uphill climb, and I'm feeling sorry
But I know it will come to you
...
When you want it the most there's no easy way out
When you're ready to go and your heart's left in doubt
Don't give up on your faith
Love comes to those who believe it
And that's the way it is
When you question me for a simple answer
I don't know what to say, no
But it's plain to see, if you stick together
You're gonna find a way, yeah
So don't surrender 'cause you can win
In this thing called love
posted by Mehran|
|
چه خيال انگيز و چه جانبخش است اينجا نبودن...
posted by Mehran|
|
ديروز روزِ پر باری بود؟ نمیدونم!
صبح: ۹ تا ۱۱:
يه پروژه که يه هفته مونده به تحويلش، حالا copy-paste هم support میکنه!! کلی تکنولوژی خرج کردم براش... . از بيخ copy-paste تپوندم توش!!
ظهر: ۱۲ تا ۲:
درسی رو که از اول ترم تا حالا حدودا ۳ جلسه سرش رفته بودم رو خوندم. البته پريروز يکی از بر و بچِ با مرام برام کلش رو توضيح داده بود.
بعد از ظهر: ۲ تا ۴ و نيم:
يک امتحانِ نفس گير! مسخرهترين سؤالِ امتحان رو که فقط جمع کردنِ چند تا عدد بود اشتباه نوشتم. عدد جا انداختم!! عوضش... شبکهای که تمامِ کبراءِ صنايعی بين ۳ تا ۸ فعاليتِ مجازی براش کشيدهبودن، با ۲تا فعاليتِ مجازی حل کردم! اگه راهم درست باشه از دستِ جماعتِ صنايعی زنده نمیمونم! نمیدونين که! اينا خيلی خشنن :-S
خيلی بده آدم هم تو دانشکده صنايع بهش بگن اجنبی، هم تو دانشکده کامپيوتر بهش بگن وطن فروش!!
عصر: ۵ تا ۸:
۷تا نون تافتونِ سنتی، با پنير و ماست موسير. جماعتِ مخزنی بر تمامِ رفتگانمان خدا بيامرزی گفتند. جماعتِ برنامه نويس رو از گرسنگی درآوردن کم ثوابی نداره!
Object Repository حالا خيلی سريعتر save و load میکنه.
شب: ۱۱ تا ۳!
Linux نصب میکنيم. در مدلایِ مختلف، ساقه بلند ساقه کوتاه! از ۴۵۰ مگابايت الی ماشاالله! خدا پدر و مادرِ اين VMWare رو بيامرزه. يه 7.2Red Hat نصب کردم روش. zip کردم میزنم رو CD. میدم به بچهها که باهاش پروژهی OS بنويسن.
Nachos میکامپايلونيم! از 3.4.0-1 گرفته تا 4. از C++ای گرفته تا Javaای. از RedHat 7.2 گرفته تا Fedora!
اگه يه غير کامپيوتری اينا رو بخونه میگه: حـــــــــــــــســـــــــــــــــن! ما که نفهمديديم اين يارو چی میگه!
ديدي داري دقمرگ ميشي از افسردگي و بدبختي بعد يکي زنگ ميزنه، عشق و خوشبختي ازچک و چونهاش همينجور شر شر ميريزه؟
بعد دقت کردي چقدر دلت ميخواد گوشي تلفن گلوي يارو بود؟
posted by Mehran|
|
در اوستا، از سوی اهورا مزدا، به زرتشت چنين الهام میشود:
نخستين نامِ من هستی، دومين نامم آفرينندهی هستی و نگهدارندهی آن، و سومين نامم نا جدا از هستی و حاضر در همهی آن است.
posted by Mehran|
|
زندگی سيبی است. گاز بايد زد با پوست!
حکما پوستش خوشمزهتره. کاشکی ترش باشه!!
دلم میخواد قبل از اينکه گاز بزنمش، با بالایِ آستينم تميزش کنم که برق بزنه. اينجوری پوستش خوشمزهتر میشه! D:
posted by Mehran|
|
برف نو ، برف نو ، سلام سلام !
بنشين خوش نشسته ای بر بام .
پاکی آوردی - ای اميد سپيد !-
همه آلودگی ست اين ايام .
راه شومی ست می زند مطرب
تلخواری ست می چکد در جام
اشکواری ست می کشد لبخند
ننگواری ست می تراشد نام
شنبه چون جمعه ، پار چون پيرار
نقش همرنگ می زند رسام .
مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که بر گسيخته دام !
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دريغا که برنيايد گام !
تشنه آنجا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب می کند پيغام !
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته ايم از کام ...
خامسوزيم ، الغرض ، بدرود !
تو فرود آی ، برف تازه ، سلام !
( ا.بامداد - باغ آينه )
يه جشن تولد بود. مثل هر جشن تولدي با يه متولد. مثل هر جشن تولدي با يه جمع شاد، كه دور هم جمع شده بودن تا از بودن صاحب تولد شادي كنن. كه بخونن و بخندن و شاد باشن. همه ي اينا بود و متولد هم بسيار عزيز بود. اما فقط يه چيز... نمي تونست شمعاي روي كيكشو فوت كنه. مدتي بود كه عادت زندگي رو كنار گذاشته بود.
اون آدم بزرگ، مدتي هست كه تو هواي ما نفس نميكشه و با عادتايي مثل عادتاي ما زنده بودنشو تظاهر نميكنه. اما زنده س وقتي هنوز با حرفاي تازه ش هوامونو تازه ميكنه. وقتي هنوز با واژه هاي قشنگ و لطيفي كه به ما ياد داده، رو لحظاتمون اسم ميذاريم. وقتي هنوز روز تولدش دور هم جمع ميشيم.
۲۱ آذر ماهه، تولد احمد شاملو. مردي كه عمر جهان بر او گذشته بود.
posted by Mehran|
|
گاهی وقتا حرفايی رو قبول میکنيم که اصلا بهشون فکر نکرديم. انگار حجيتشون رو از يه جایِ ديگه آوردن. از گويندهشون. از لحنِ گويندهشون، نمیدونم... خلاصه اينکه خيلی جو گيريم.
تو اگه بودی و اون دو تا نوشتهی تو عکس رو میخوندی چهکار میکردی؟
من اگه بودم بهش غذا میدادم! خوشم میآد از موجوداتِ باهوش!! آدما رو خوب شناخته. فهميده چقدر زود باورن!!
posted by Mehran|
|
رابطه ي استاد و شاگرد مثل رابطه ي زن دمپايي به دست و سوسكه، هم اين از اون ميترسه هم اون از اين.
اينو يكي ميگفت كه سر كلاس نشسته بود...