بانوجون:

امروز سه شنبه ۲۵ شهريور يابه عبارتی همون ۷ تير است. که به سر کريمخان چسبيده و دکتر مفتح هم ازش رد می شود.

حالا بااين وضع حساب کن من چند سالم است؟

posted by Mehran| |



يا رب الحسين... بحق الحسين... اشفِ صدر الحسين... بظهور الحجه

عيدتون مبارک

posted by Mehran| |





عوض شد!

تویِ يه وبلاگی اينو ديدم:

تو يه وبلاگ اينو ديدم...

"کلما شغلک عن ربک فهو صنمک... وبلاگ هم ميتواند بت شود!"

نميدونم خوبه که بنويسم يا نه ... البته نه که فقط این وبلاگه که یشغلنی عن ربی -که همه چیز همینطوره- اما شاید این وبلاگ داره بیش از حد خودش مشغولم میکنه...


اينجا هم بته؟ نمی‌دونم. خيلی مشغولم می‌کنه؟ شايد! ولی... گاهی مشغول کردن‌هاش خيلی هم «يشغلنی عن ربی» نباشه...

posted by Mehran| |



اللهم انی اسئلک اليسر بعد العسر، والفرج بعد الکرب، و الرخاء بعد الشدة...

posted by Mehran| |





تا شكوفه سپيد سيب،
تازيانه‌ای به دست باد ديد،
ريخت.
نازنين، چه زود، رنجه می‌شود!
(محمد زهری)


نقل از اينجا

posted by Mehran| |



گفت و گو آيينِ درويشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشتيم...

posted by Mehran| |





ايزدبانو:

بعضی وقتا توی زندگی آدم پيش می‌آد كه تنها چيزی كه می‌خوای يه جاييه كه بری و از ته دل داد برنی. هر چقدر دلت می‌خواد داد بزنی. بلند... بلندتر... بازم بلندتر... اونقدر كه همه چی را به يه فرياد بلند تبديل كنی و بريزی بيرون. بعدش راحت می‌شی. آروم آروم. خالی خالی. ولی يه همچين جايی پيدا نمی‌شه. پس بايد بگردی و يه معادل براش پيدا كنی. يه چيزی كه به جای تو داد بزنه. بتونی از طريق اون خالی بشی.
معادل من سازمه. يه دوست خوبه كه وقتی می‌خوام داد بزنم می‌كوبم روش. پيانول‌ها را فورتو می‌زنم. همه چی را فورتو می‌زنم. تا جايی هم كه می‌شه می‌كشم چند اكتاو پايين‌تر كه صداها بم‌تر بشه. كه داد من بلندتر بشه. كه من زودتر خالی بشم. كه من زودتر راحت بشم. اونقدر می‌زنم كه خالی بشم. محكم و با قدرت. می‌كوبم روی ساز. با قدرت. بلند...بلندتر... بازم بلندتر... اينطوری تم همه آهنگها مثل اعلام جنگ توی ميدان نبرده. حتی اون والس عاشقانه شوپن. اگه می‌شنيد كه آهنگش را چی جوری اجرا می‌كنم....
بعد از اجرا من خاليم. ديگه داد ندارم كه بزنم. راحت می‌شم. من با انگشتام داد می‌زنم... بهترين دوست من ساز منه...

دلم لک زده برا اون موقع‌هايی که جغله بودم و ساز می‌زدم...
از همون کوچولوييم، وقتی «جامه‌درانِ حسين عليزاده» رو می‌شنيدم ديوونه می‌شدم. بر خلافِ همه که کشته مرده‌ی نِيش بودن، من هارمونیِ زهيش رو ترجيح می‌دادم. يا... «رقصِ سماعِ عليزاده»... فوق‌العاده‌ست اين مرد، و فوق‌العاده‌ست اين آهنگ...
از وقتی يادم می‌آد، هر وقت Within attraction رو می‌شنيدم ديوونه می‌شدم... اون تيکه‌ای که اون اواخرش... شهرداد و Karren Briggs با هم می‌زنن...
با با بام... بام... با با بام... بام... با با بام
با ری بام... با با بام... بام،
با ری بام با بام، با ری بام با بام،
با ری بام با بام، با ری بام با بام،
با ری بام....... با ری بام... با ری بام‌بام،
اينجاش... يه گردِ نقطه‌دار رو با دو بار آرشه کشيدن اجرا می‌کنن... (می‌بينی؟ اسمِ خارجکیِ اصطلاحاتشو يادم رفته!) بدونِ اينکه آب تو دلت تکون بخوره...
وقتی آینجایِ آهنگ رو می‌شنوم و احساس می‌کنم دنيا داره می‌چرخه... وقتی overture نينوا رو می‌شنوم، وقتی کنسرتو ويولون‌هایِ Mendelssohn رو گوش می‌کنم، وقتی که تکنوازیِ آرمن آناسيان رو وسط tribute می‌بينم و وقتی می‌بينم اواسطِ Nostalgia صدایِ ويولون چه‌جوری صدایِ آبوا و پيانو رو تو خودش گم می‌کنه... دلم می‌خواد بازم ساز بزنم.

با اينکه سال‌هاست درست و حسابی ساز نزدم، درک می‌کنم وقتی می‌گه:


يه پيانوی رويال مشكی توی هال. از همون هايی كه هميشه دوست داشتی خودت داشته باشی. پايه‌‌های ظريف و تراش خورده، بدنه براق، پدال‌های كوچيك طلايي، كلاويه های سفيد و سياه و يه صداي نرم و مخملي.
ازت می‌پرسه با هم بزنيم يا تنها می‌زنی؟ خيلی وقته كار نكردی. دستات نرم نيست. مي گی من نمی‌زنم. تمرين ندارم. می‌گه پس با هم می‌زنيم. بدت نمی‌آد امتحان كنی. با هم می‌شينيد. بالای پيانو مال تو، پايين پيانو مال اون. می‌گی يه نت آسون بذار پس، می‌خنده يه والس سخت ميذاره روی پيانو، يه قطعه چهار دستی. قسمت تكنوازی تو آسونه، مال اون سخته. می‌گه قبول؟ می‌گی قبول. پدال مال توه، مواظب باش خراب نكنی.
با پا ريتم می‌گيره روی زمين: يك...دو...سه... با هم شروع می‌كنيد، تو تمرين نداری، می‌ترسی خراب كنی، يواش ميزنی. می‌گه نترس، من خودم را باهات تنظيم می‌كنم. آروم می‌شی، قوی می‌زنی.
دستای تو كوچيك و دخترونه است، خيلي با پيانو جفت نيست. دستای اون بزرگ و مردونه است. از حركت انگشتای كشيده و بلندش روي پيانو لذت می‌بری. خيلی مسلطه، خيلی. می‌رسين به تكنوازی‌ها, نوبت اونه، شروع می‌كنه، اون پايين پيانو می‌زنه تو بالاي پيانو جواب می‌دی، يه سئوال و جواب مرتب. تو غرق لذتی. حالا با هم... تو براي خودت ميزنی، اون خودش را هماهنگ ميكنه: يه قطعه ۴ دستی هماهنگ و تميز. تو مست شدی, نمی‌تونی اين همه را هضم كنی, گريه‌ات می‌گيره، اشكهات مي چكه پايين، كلاويه ها خيس می‌شن، دستات روی پيانو سر مي خوره، صدای طرف تو ضعيف می‌شه. می‌گه يه صفحه مونده، خرابش نكن. دوباره قوی می‌زنی. برات مهم نيست كه بقيه خوششون می‌آد يا نه، مطمئنی كه اكثرا هيچی از اونی كه دارين می‌زنيد نمی‌فهمن، ولی مهم اينه كه تو، توی اوج لذتی...
صفحه آخره، با هم می‌زنيد، هماهنگ... خط آخره، تو بايد نگه داري ۶ تا كلاويه را ,اون تنها بزنه, يه دستش بالای پيانوست و يه دستش پايين, دلت ميخواست دستای تو هم به همون بزرگی و قدرت بود. دنگ..دونگ..دينگ.. تموم می‌شه. از اين بهتر نمی‌شد.
دستات دارن می‌لرزن، نمی‌دونی به خاطر فشار روی پيانو بوده يا لذت ناشی از اجراش. خيلی خوشحالی، خيلی.
دستش را دراز می‌كنه كه باهات دست بده، اين يه رسمه، كه بعد از اجرات با همنوازت دست می‌دی. می‌گه ممنون، خيلی عالی بود. بهش نگاه می‌كنی، اونم گريه كرده. می‌خندی و باهاش دست می‌دی، دستت تو دستاش گم می‌شه، يه دست قوی و مردونه با انگشتای بلند و كشيده... خيلی آرومی، خيلی، ديگه گندی كه تو مغناطيس و مدار زدی برات مهم نيست. می‌گی ممنون، خيلي ممنون، واقعا لذت بردم. از پشت پيانو بلند می‌شيد...


دلم می‌خواد باز ساز بزنم... وقتش چی؟ باز يه جوری شده که آرزو می‌کنم کاش شبانه روز ۴۸ ساعت بود. يا کاش می‌شد کمتر بخوابم. يا... نمی‌دونم... من دلم می‌خواد ساز بزنم :(

posted by Mehran| |





...تجربياتِ شما، همين چيزايی که امروز به من گفتين، باعث شد که تو گذشته‌م سرک بکشم
خوبه. فقط مواظب باش غرق نشی! و يه چيزِ ديگه: زخمای آدم سرمايه‌س حامد! سرمايه‌تو با اين و اون تقسيم نکن. داد نکن. هوار نکش.آروم و بی سر و صدا همه‌چیزُ تحمل کن.



(از فيلمِ شبِ يلذا)

posted by Mehran| |



و در شب‌های مهتابی ...
و در شب‌های مهتابی ...
و در شب‌های مهتابی ...
و در شب‌های مهتابی ...
.
.
.
صدایی جز هیاهوی مترسک‌ها نمی‌آید ...
                  تمام کوچه‌ها

دلتنگ دلتنگند ...


نقل ازآخرين وسوسه

posted by Mehran| |



امروز عيده؟ نمی‌دونم. هادی که می‌گفت ديروزه. انگار موثق بود حرفش- مثلِ هميشه. امروز اصلا حس و حالِ عيد رو ندارم. ديروز اما داشتم. امروز حس همون حسِ «فليندب النادبون»ه. روزِ تعطيل، وقتی هيچ خاصيتی هم نداشته باشه می‌شه شبيهِ جمعه. نه. جمعه خودش عيده. می‌شه يه چيز مذخرف!

در هر صورت امروز من ندبه‌م می‌آد. هل من معين فأطيل معه العويل و البکاء؟

posted by Mehran| |





اين عشق، چه عشق است؟ ندانيم که چون است
عقل است و جنون است و نه عقل و نه جنون است

posted by Mehran| |





هيچ شنيده‌ايد نقلِ کسی را که اگر به دريا بزند، خشک می‌شود؟ حکما حکايت مرا گفته‌اند!
خواندم... کلِ بايگانی را...
و هر روز سر می‌زنم... به اميدِ سلامی ديگر بعد ار خداحافظی...

posted by Mehran| |





Aoccdrnig to rscheearch at an Elingsh uinervtisy, it deosn't mttaer in waht oredr the ltteers in a wrod are, the olny iprmoatnt tihng is that the frist and lsat ltteer is at the rghit pclae. The rset can be a toatl mses and you can sitll raed it wouthit a porbelm. Tihs is bcuseae we do not raed ervey lteter by it slef but the wrod as a wlohe

posted by Mehran| |





من؟ شتر؟ ديدم؟ دروغه!

posted by Mehran| |





آدما عوض می‌شن...

يادم می‌آد پارسال، تابستون، همين موقع‌ها که نه، يه کم زودتر، تهران خيلی هوا گرم بود و چند ماهی می‌شد که بارون نيومده‌بود. ريحان هم همه‌ش دلِ منو می‌سوزوند که تو گيلان هوا چقدر خوبه و چقدر بارون می‌آد و ... خيلی دلتنگی می‌کردم واسه بارون.

يادم می‌آد پارسال، همين روزها، بعد از اينکه دو سال و چند ماه بود شمال نرفته‌بودم، با خانواده رفتيم رشت. وقتی رسيديم، تازه بارون بند اومده‌بود و همون روزی که برگشتم، وقتی رسيدم تهران دوباره رشت بارون گرفت!

يادم می‌آد پارسال، بارون واسه‌م حکمِ يه چيزی رو داشت که وقتی می‌ديدمش، مثلِ اون پسر کوچولویِ عرب، ذوق می‌کردم. انگار دنيا رو بهم می‌دادن. چيزی بود که وقتی می‌ديدمش، همه چيز رو فراموش می‌کردم. دلتنگی‌هام از بين می‌رفت.
پارسال همه‌ش می‌خوندم: «بر کوه و دشت و هامون ببار ای بارون»

امسال ولی، بارون دلتنگم می‌کنه. می‌دونی برایِ چی؟ چون حالا ديگه بارون شده نمادِ خيلی چيزایِ تازه، اونم نه فقط برا من. حالا ديگه بارون، يه عالمه خاطره رو به يادم می‌آره... يک عالمه خاطره‌ی خوب. يه عالمه خاطره از ... . حالا ديگه يکی رو هم می‌شناسم که بارون دلتنگش می‌کنه.
امسال همه‌ش می‌خونم: «بهرِ ليلی چو مجنون ببار ای بارون»

امسال اما، اين روزا که اومديم شمال همه‌ش بارون می‌آد.
هی...

خدايا... حکمتتُ شکر.



آيـنه‌ی جان شده، چهره‌ی تابانِ تو
هر دو يکی بوده‌ايم، جانِ من و جانِ تو

ماهِ تمامِ درست، خانه‌ی دل آنِ تو
عقل که او خواجه بود، بنده و دربانِ تو

posted by Mehran| |



جمعه‌ی دو هفته بود؛ شبِ دومِ رجب، حدودِ ساعتِ دوازدهِ شب. تو مسجد الحرام بوديم. تازه طوافم تموم شده‌بود. اومدم يواش يواش طرفِ پشتِ مقام که نماز بخونم. يه پسر کوچمولوی جغله داشت می‌اومد. قدش سه و نيم وجب هم نمی‌شد! انقد کوچولو بود که پله‌هایِ مسجد براش بلند بودن و نمی‌تونست راحت پايين بياد ازشون. دو تا پسرِ بزرگتر دستاشو گرفته‌بودن. يه دشداشه‌ی سفيد و تميز و اطو شده هم پوشيده‌بود! از رویِ پله‌های دمِ «باب الفتح» داشت می‌اومد پايين. از پله‌ها پايين اومد و رسيد تویِ صحنِ مسجد. تا چشمش به کعبه افتاد، ذوق کرد و خنديد. دندون موشی‌هاش معلوم شد! شروع کرد به جيغ جيغ کردن و دويدن. انقد که اون دو تا پسر که دستش رو گرفته بودن ديگه مجبور نبودن يواش راه‌برن. آدم می‌تونست خوشحالی و اشتياق رو تو چشمایِ کوچولوی خوشگلش ببينه. انگار هيچی ديگه براش مهم نبود. انگار دنيا رو بهش داده‌بودن. انقدر ذوق‌مرگ بود که انگار هيچ‌چيزِ ديگه رو نمی‌ديد. داشت می‌دويد به طرفِ يه هدفی و تا چند ثانيه بعد بهش می‌رسيد. راضی به نظر می‌رسيد. مگه تو دنيا چيزِ ديگه‌ای هم مهم بود؟!

تازگی‌ها خيلی حسود شدم!! رسما بهش حسوديم شد. دلم می‌خواد برایِ يه دفعه‌ی ديگه هم شده، همچين چيزی رو احساس کنم.

اگه نصف اونقدری که پسر کوچولویِ دندون موشی اشتياق داشت، اشتياق داشتم، الان اوضاع و احوالم بهتر از اين حرفا بود.

posted by Mehran| |





دل و دين و عقل و هوشم همه را به آب دادی
ز کــدام بـاده ســـاقـی به منِ خـــراب دادی؟!

عيدتون مبارک.

posted by Mehran| |



پنجمين جلسه ي وبلاگ نويسان گيلاني ... پنجشنبه 20 شهريور 82 . ساعت 6 عصر . مكان : چهارراه پورسينا ـ روبروي در ِ اصلي بيمارستان پورسينا ـ خانه مطبوعات گيلان . ( اين نوشته رو به سفارش راوي جونمون اينا ميذارم اينجا ، البته با اجازه ي صاحب خونه :)

posted by ريحان| |





شب های هجر را گذرانديم و زنده ايم
ما را به سختْ جانيِ خود اين گمان نبود ..
گذرانديم ؟؟.........زنده ايم ؟.......؟


بافته‌های مشوشِ يک مست

posted by Mehran| |





Heroes rise, heroes fall
Rise again, win it all
In your heart, can't you feel the glory?
Through our joy, through our pain
We can move worlds again

posted by Mehran| |



اگر احوالاتِ ما را جويا باشيد، ملالی نيست جز دوریِ حق!

posted by Mehran| |





یه پارکی نزدیک خونه‌ی ما هست که من عصرا خواهرمو می برم اونجا دوپرخه سواری. موقعی هم که اون داره بازی می‌کنه من اون بغل می شینم و کتاب می خونم. دیروزی سرم تو کتابم بود که یه خانومی اومد بچه‌اش را نشوند کنار دست من و ازم خواهش کرد ۵-۶ دقیقه مواظب بچه باشم تا اون بره نمی‌دونم چیکار کنه و زودی برگرده. منم دست بچه را گرفتم و شروع کردم دوباره کتاب خوندن. یه چند دقیقه بعدش دختره بهم گفت خانومه تو چقدر خوشگلی، منم برگشتم طرفش که بهش بگم مرسی عزیزم، خودت از همه دنیا قشنگتری، که ... که ... که ... که دیدم دختره کوره... انگاری یکی دلمو محکم گرفت و فشار داد... دختره را محکم بغلش کردم و شروع کردم موهاشو ناز کردن، یه دختر کوچولو، همسن خواهری خودم، یه دختر کوچولو که از صبح تا شب فقط یه پرده سیاه می‌تونه ببینه، یه دختره کوچولو با دو تا چشم سفید، دو تا چشم سفید که همیشه سیاه می بینن... موقعی که مامانش اومد و می‌خواستن برن برگشت طرفم که باهام بای بای کنه، درست نچرخیده بود، یه خانومه دیگه جواب بای ابی اونو داد...



نويسنده: محفوظ! (امر فرمودند لينک نديم. ما هم گفتيم چشم!)

بعد التحرير: دستور رسيد لينک بديم. چشم. اينم لينک

posted by Mehran| |



امروز موش فاضلابی را ديدم
که در باب پاکيزگی سخنرانی می کرد
و کثافتها را به کيفر ، هشدار می داد
و پيرامونش
مگسها کف می زدند !



نيلگون

posted by Mehran| |





ز عشقت سوختم ای جان كجايی؟
بماندم بی سر و سامان كجايی؟
نه جانی و نه غير از جان چه چيزی؟
نه در جان نه برون از جان كجايی؟

posted by Mehran| |



به کدام مذهب است اين به کدام ملت است اين
که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرايی ؟

posted by Mehran| |



أ ليس الصبحُ بقريب؟

posted by Mehran| |



و خدا موسی را امر کرد که «مرا حمد کن، آنچنان که سزاوارِ آنم»
موسی گفت: «چگونه تو را حمد کنم آنگونه که تو را سزاست، چه چنان حمدی خود نعمت است و نيازمندِ حمدی ديگر و آن حمد نيز نعمتی ديگر است و ...»
و خدا گفت: «اين است آن حمد.»

posted by Mehran| |





شاعر، علیه الرحمه می فرمایند:
هر کی یارش خوشگله،
جاش تو بهششششته


نتیجه گیری اخلاقی که می توان ازین گفته شاعر کرد اینست که جای یار من در بهشت می باشد. امضاء : زردآلو.

پ.ن. : زردآلو به آدم از خودمرسی و خودتحویلگیر و از خود متشکر و آدمی که از خودش خیلی خوشش می‌آد و این حرفا می‌گن خلاصه دیگه.


شديدا موافقم باهات!

امضاء: زردآلوی دو قبضه

posted by Mehran| |





نفير:

گفتم تعريف کن!

گفت:

توی بيمارستان بوديم با چندتا ديگه از بچه های دانشگاه! ... همه ناراحت بودن ... نمی‌دونستم واسه چی اونجاييم ، از هر کی هم می‌پرسيدم چيزی نمی‌گفت... يه تخت آوردن از اونايی که مريض روش می‌ذارن ... ملحفه‌ای روی صورتش بود ... کنار که زدم ديدم تويی ... خيلی ناراحت بوديم ... از دکتر پرسيدم، گفت سرطان داره ... اين قدر ناراحت شدم که از خواب پريدم! ...

ياد دبيرستان افتادم، معلم زيست!! ، سرطان از يه جايی شروع می‌شه، رشد می‌کنه، همه وجود آدم رو می‌گيره و .... چقدر به عشق شبيه ... از دل شروع می‌شه و ....

posted by Mehran| |



انی ءانست نارا لعلی ءاتيکم منها بقبس أو أجد علی النار هدی... (طه ۱۰)
پر روام. نه؟ اونجا انقدر آدما رو تحويل می‌گيرن که لوس شدم!


برگشتم...

راستی... سلام!

posted by Mehran| |