چند شب پيش داشتم Fellowship of the Rings می‌ديدم...
يه حلقه‌ای بود که هر کسی تمايلِ شيطانی‌ای برای به‌دست آوردنش داشت و اونوقت انگار همه، يکی يکی، نسبت به اين تمايل آزمايش می‌شدن. احساس می‌کنم همچين چيزهايی تو زندگی‌ِ ما خيلی زياده. يه جور شهوتِ کلی که می‌تونه نسبت به خيلی چيزا باشه.
شديدا به اونايی که در مقابلِ اين تمايلِ شيطانی می‌تونستن مقاومت کنن و تو آزمايش قبول می‌شدن حسوديم شد!



زندگی يعنی تکاپو
زندگی يعنی هياهو
زندگی يعنی شبِ نو، روزِ نو، انديشه‌ی نو
زندگی يعنی غمِ نو، حسرتِ نو، پيشه‌ی نو

من اميدِ تازه می‌خواهم


(شعر: هوشنگ شفا)

posted by Mehran| |



پروژه‌ای که تو جلسه‌ی طراحيش، رئيسِ design اينجوری حرف بزنه: «Horizon، بما هو Horizon، چــــی؟ يه Persistent Object نبيدنگ!» آخرش چی از کار درمی‌آد؟

يه گويش اضافه کرديم به اسمِ گويشِ هويزی! يه ترکيبی از زبان‌های برری و عربی و فرانسه و انقليزی با اندک تصرف...

اگه سورفاس رو ويژُغالايز کرده‌بيدنگ، مموريُها فی السماء، المتد الويژغالايزاسيونيه اغسبشن در وکولنگ!
(اگر surface رو visualize کنی و حافظه‌ش on the fly باشه method Visulizationش exception می‌ده)

ضمنا اگه developerها به گويشی غير از هويزی صحبت کنن، ساعتِ کاريشون نصف حساب می‌شه! خدا به دادِ اونايی برسه که قراره با هزار اميد و آرزو بيان تو اين پروژه بشن زير دستِ ما!!

ولی خوبيش اينه که دوستان جمعن! دلِ بعضی‌ها هم بسوزه :P

posted by Mehran| |





مدت‌هاست اينجا می‌خونم:
«يه جايی تو سوره يوسف هست كه ميگه يا صاحبی السجن .... ای ياران زندانم .... من خيلی خوشم می‌اد از اين دو كلمه ...»

می‌خوندم. می‌فهميدم ولی نمی‌فهميدم.
امروز بالاخره درکش کردم، تو دانشکده... اون موقع که محسن داشت می‌خوند...
حالا ديگه می‌فهمم و می‌فهمم!

همه‌چی سخت شده. خيلی سخت...

posted by Mehran| |





علی آقا راست می‌گفت... تير شد و انگار همه چيز سخت شده. خيلی سخت...

posted by Mehran| |



شدم يه آدمِ شديدا passive. دلم نمی‌خواد درباره‌ی هيچ‌چيزی خودم شروع‌کننده باشم. دلم نمی‌خواد درباره‌ی هيچ‌چيزی خودم تصميم بگيرم.
خيلی وقته اينجوريم. تو حسرت‌هایِ دوره‌ی نوجوونيم هم پيدا می‌شه نشونه‌هاش: هميشه دلم می‌خواسته يه برادر بزرگ داشتم. بزرگ و پخته. يکی که به همه‌ی حرفاش مطمئن باشم.
يه زندگیِ partial adaptive دارم... با درجه آزادیِ خيلی کم. اين مدل تو حلِ مسأله‌های المپياد هم خودشو نشون می‌داد. راهِ حل‌هایِ روتين... به قولِ بچه‌ها black box programming چيزی بود که توش مهارت داشتم. تا آخرش هم خيلی خوب جواب داد...

هميشه دلم می‌خواد يکی باشه که بهم بگه چی درسته. اونوقت ديگه مجبور نيستم خودمو بندازم تو چالش‌های تصميم گيری.
حتی تویِ کار، دلم می‌خواد يه آدمِ کار درست، يکی مثلِ سيد، رئيسم باشه. اونوقت خيالم راحت می‌شه. احساسِ امنيت می‌کنم.

There must be another way
'cause I believe in taking chances
But who am I to say
What a boy(!) is to do
God, I need some answers

What am I to do with my life
How am I supposed to know what's right?
I can't help the way I feel

I need time... love
I need space
This is it!

خسته شدم از اينجوری زندگی کردن، از اين همه منفعل بودن. دلم يه زندگی می‌خواد، يه جورِ ديگه.
يه زندگی می‌خوام... خلاقانه‌تر.

دلم نمی‌خواد ديگه منفعلانه بگم I just can't see.

posted by Mehran| |



دم امتحان قبلی‌ها يکی می‌زدم تو سر خودم، يکی تو سر درسه.
دم اين يکی امتحان يکی می‌زنم تو سر خودم، اون يکی رو نمی‌دونم بايد بزنم تو سر سيگنال، يا تو سر سيستم! واسه همين اون يکيشم می‌زنم تو سر خودم!

posted by Mehran| |





طرف يه روز از خونه می‌آد بيرون می‌بينه هوا خوبه... زنگ می‌زنه هواشناسی تشکر می‌کنه!

دقت که کردم ديدم واقعا خيلی از تشکر کردن‌هایِ الانمون همين‌قدر مسخره‌ست.

posted by Mehran| |



می‌دونستين زبانِ عربی معجزه‌ی حضرتِ اسماعيله؟!

posted by Mehran| |



يه هفته‌ای می‌شه که داره مغزمو می‌خوره...

«قبلاها فکر می‌کردم: وای... وقتی ۲۱ سالم بشه چه آپولويی هوا می‌کنم. حالا که داره ۲۱ سالم می‌شه می‌بينم هيچ کاری نکردم... اِ... چرا. دارم مهندسِ کامپيوتر می‌شم!»

posted by Mehran| |



از مــیِ عــشــق ريـختـيـم بر دلِ آدم اندکی
از دلِ او به هر دلی دست به دست می‌رود...

posted by Mehran| |





اون بيرون داره بارون می آد :)

بارون می باره
بارون می باره
از ابرا و از آسمون می باره
...

بعضيا قرار بود اينو بنويسن تو وبلاگشون و dedicate کنن به ما. چی شد؟!

posted by Mehran| |





حسب الامرِ کسری قرار شده به ISP ِ عزيز بگم ساعتِ نهِ شب خودش به زبونِ خوش بره دمِ در. کشته منو!

update: صد رحمت به درِ پيت! اين ISP عزيز رویِ تشتکِ نوشابه رو هم سفيد کرده!
پستِ بعدی شان نزولش بارونِ ديشب بود که حالا اينجوری شده!

posted by Mehran| |



این بالایی هنرِ خودشه، تکنیکشم ازین مداد شمعی کلفتاس، تاریخشم مالِ همین ديروزه.

يه خراب‌کاری‌ای کردم... وجدان‌درد گرفتم. معذرت!

update: حسب الامرصاحبش لينکِ به وبلاگِ اوشون سانسور شد!

posted by Mehran| |





دلم دفتر نقاشی شبرنگ
پر از طرح تموم،
نيمه تموم، از غم و از رنگ
تو نقشش می‌کنی، همچين و همچون بابا...
تو رنگش می‌کنی،
تا بشه پرخون بشه گلگون

خيلی از اين تيکه خوشم می‌آد...

از راوی جونمون اينا خبری نيس. فک کنم اثاث‌کشی دارن.

posted by Mehran| |



وقتی با توام
به لذت لحظه ها خيانت کرده ام اگر
به گردش عقربه های ساعت خيره شوم .

ساعت ، شگون ندارد
به من نگاه کن


وقتی اينو اينجا خوندم...
اصلا هيچی. ولش کن. اونی که بايد بفهمه می‌فهمه!

هی... يادش به خير!

posted by Mehran| |



شوربختی را ببين:
من و ماه چشم در چشم هم، من او را در بيكرانِ آسمان يگانه می‌بينم، او مرا در پهنایِ پهنِ زمين: هيچ.
من در تاريكیِ آسمان جز نور او نمی‌بينم و او مرا در ميانِ روشنايیِ زمينيان: هيچ.

به لابه گفتمش ای ماهرخ چه باشد اگر
به يك شكر ز تو دلخسته‌ای بياسايد
به خنده گفت كه حافظ خدای را مپسند
كه بوسه‌ی تو رخ ماه را بيالايد

posted by Mehran| |





دروغ اگر چه کثیف است، ایستاده بگو
برای من به تمامی صریح و ساده بگو

posted by Mehran| |



آتش زدی بر عودِ ما...
نظــّـاره کن در دودِ ما!

posted by Mehran| |





کريمان جان فدای دوست کردند
سگی بگذار، ما هم مردمانيم...
سگی بگذار
ما هم
مردمانيم

posted by Mehran| |





Relax --said the nightman, We are programmed to receive.

...
We are programmed to receive...

posted by Mehran| |



ذوق مرگم. ذوق مرگم. ذوق مرگم. هوار تا! نمی‌گم واسه چی P:

posted by Mehran| |





" بی شك جهان را به عشق كسی آفريده‌اند
چون من كه آفريده‌ام از عشق
جهانی برای تو "


آری... آفريده‌اند‌، به عشقِ بزرگی.
آفريده‌اند که نگينی داشته باشد. که رکابی باشد به دور آن نگين.
و آن نگين را نيافريدند مگر به خاطر...

بوی ياس بدجوری ديوانه‌ام می‌کند...
هنوز يک ماه و چند روز مانده و من هوايی شده‌ام.
اللهم صل علی فاطمة و ابيها و بعلها و بنيها

posted by Mehran| |





شايد راست می‌گويی.
شايد دلم می‌خواهد اتفاقی بيفتند.
چرا «شايد»؟
حالا ديگر مطمئنم.

اين خلاء بدجوری می‌رنجاندم.
خلاء هميشه باعث جذب می‌شود.
اين جذب معمولا هم خوب است.
اما... اشکالِ کار آنجاست که اين خلاء هر چه نزديک باشد را به داخل می‌کشد، انقدر سريع که نمی‌توانی تصميم بگيری خوب است يا بد...
خدا آخر و عاقبتمان را به خير بگذراناد!

posted by Mehran| |



مدت‌ها پيش بود.
مدت‌ها که نه. چند ماهی می‌شود. چند ماه... چند ماهی که به قاعده‌ی چند قرن گذشت.
همين حال را داشتم. نه به همين دلايل، ولی علائم همين بود.
عزيزی به من گفت اين آيه را بخوان. نع! دقيق‌تر اينکه گفت: «گفته‌اند اين آيه را بخوانيد...»


من هم خواندم.
خواندم.
خواندم.
...
خواندم و زندگی کردم.
و دانستم.
دانستم آنچه را شما نمی‌دانيد.
امروز باز به ياد آن زمان و آن راه حل افتادم.
انگار باز هم لازم است...
گاه آدم‌ها چيزهايی را که می‌دانسته‌اند فراموش می‌کنند. يا شايد پس می‌گيرند ازشان آنچه را به آنان بخشيده‌بودند.
همين که به يادم انداختند، آنچه را فراموش کرده‌بودم... کرور بار شکر.

posted by Mehran| |



من الان سگم پاچه میگیرم.
از نزدیک‌شدن به من بپرهیزید :|

امضا:‌خود خرم - ساعت ۱۶:۳۰
پ.ن. طول این پریود حدود یه روز تخمین زده شد رفت.

posted by Mehran| |



بسم الله
راز

رازِ راه، رفتن است
رازِ رودخانه، پل
رازِ آسمان ستاره است
رازِ خاک، گل

راز ابرها، چکيدن است
رازِ جوی، آب
رازِ بال‌ها، بريدن است
رازِ صبح، آفتاب
رازهایِ واقعی، رازهایِ برملاست
مثلِ روزِ روشن است
رازِ اين جهان... خداست


عرفان نظر آهاری، چلچراغ، سال اول، شماره ۴۸


از وقتی چلچراغ عکسمونو چاپ کرده، باز باهاش رفيق شدم!!
اين عکس رو ازمون چاپ کرده، بالاش هم نوشته: «قرار و فرار مغزها». زيرش هم يه مشت مزخرفات تحويل داده. بی‌ربطِ بی‌ربط! به نظرم منظورش از ما اون بخشِ «قرار»ش بوده. يا شايد هم می‌خواسته بنويسه عکس تزئينی است. آخه هيچکدوممونو هيچ جا راه نمی‌دن ;)

اين دکتر قدسی حکما با چلچراغی‌ها يه ارتباطاتِ مشکوکی داره. يه بار ديگه هم عکسِ کلاسش رو انداختن تو چلچراغ.

posted by Mehran| |





يه دوستِ قديمی...
يه هم‌وبلاگیِ جديد...
خيرِ مقدم

posted by Mehran| |