گاهی وقتا بعضی مسألهها همونقدر که سخت به نظر میرسن، راحت حل میشن. انقد راحت که دهنت باز میمونه. انقد راحت که خودتم میمونی به چی شک کنی! به «ناباوریِ خودت» يا به «حل شدنِ موضوع»، يا به اينکه سخت بوده!!
posted by Mehran|
|
با «تو»ام. آره. با «تو». با خودِ خودت. اگه به خودت نگرفتی، مشکلِ خودته! گفتم که بعدا حرف توش در نياد.
posted by Mehran|
|
.You drive me craaaaazyyyyy! I just can't see
اونايی که احساس میکنن در اين You صدق میکنن، برای من message بذارن!
posted by Mehran|
|
پيشی:
امروز دوباره گویی چیزی از درونش می خواد بزنه بیرون و طبق معمول از تو سینش
میدونی بهش گفت که با پیشی ها حرف زده
ولی اون بهش خندید
نه خاطره اون حرفی که شنیده
به ناباوری خودش
از این به بعد هم همه حرفاشو به ستاره ها میزنه
posted by Mehran|
|
اينم به خاطر اينکه خيلی حالم خوبه...
ديوونهی اين آهنگم...
چهار مضراب. پرويز مشکاتيان. دودِ عود.
posted by Mehran|
|
خيلی ذوقمرگم.
داره اتفاقهایِ عجيبغريبی میافته که نسبت بهشون احساسِ خوبی دارم.
چه میدونم؟ مثلا اينکه ميثم کابلِ يه کامپيوتر رو زد به شبکه، يکی ديگه به شبکه وصل شد! و ما 30Meg برنامه کپی کرديم رو اون کامپيوتری که کابلش رو هوا بود و به شبکه هم وصل شده بود!! و من اصلا تعجب نکردم. انگار خيلی بديهی بود...
داره جور میشه بريم مکه. با بروبچ. خيلیها... . حامد، حجت، محمد محمودی، هادی، پيمان، ايمان و ... . خيلی اتفاقِ عجيبی بود. اسمِ هيچکدوممون در نيومده بود. ولی داره جور میشه. من دارم میميرم از خوشی ولی اصلا تعجب نکردم. انگار خيلی بديهی بود...
يه سری از بچهها دارن بزرگ میشن... آدم حسابی میشن. انقد که ديگه روم نمیشه اذيتشون کنم!
يه چيز ديگه هم هست که باعث میشه الان کلی خوشحال باشم. امروز تولد ۳تا از بهترين و ماهترین دوستامه. خيلی ذوقمرگم.
تولدتون مبارک و يه دنيا آرزوهای خوب خوب :)
امشب به بر من است آن مایهی ناز
يا رب تو کلید صبح در چاه انداز
ای روشنی صبح به مشرق برگرد
ای ظلمت شب با من بیچاره بساز
همه با آينه گفتم، آری
همه با آينه گفتم، که خموشانه مرا میپاييد،
گفتم ای آينه با من تو بگو
چه کسی بالِ خيالم را چيد؟
چه کسی صندوقِ جادويیِ انديشهی من غارت کرد؟
چه کسی خرمن رؤيايیِ گلهای مرا داد به باد؟
سرِ انگشت بر آيينه نهادم پرسان:
چه کسی آخر چه کسی کشت مرا؟
که نه دستی به مدد از سویِ ياری برخاست
نه کسی را خبری شد، نه هياهويی در شهر افتاد؟!
آينه
اشک بر ديده به تاريکی آغاز غروب
بی صدا بر دلم انگشت نهاد.
سياوش کسرايی
posted by Mehran|
|
شبِ جمعه هی به اين جماعت گفتم اين مهتابخانوم هنوز ۱۴ روزشون نشده. يه تيکه از گرديشون مونده تا کامل بشه. هی گفتن چشمتو درويش کن پسر! بعدشم گفتن باباقوری ديدی. نتيجهش اين شد که آقا مقدادِ ميثماينا دوشنبه شب براش از مشهد SMS زده که اشتباه شده و سهشنبه عيده، نه دوشنبه! خلاصه... با تأخير... عيدتون مبارک! :)
posted by Mehran|
|
يه روزايی هست تو زندگيت، که احساسِ تنهايی میکنی. خيلی زياد.
انگار احساسش هم فصليه. نزديکِ فصلِ امتحانا!
از اون روزايی که خدايی که از رویِ اون خدا بزرگ بزرگه برا خودت ساختی، برات کافی نيست!
همهش از اينکه چرا کسی نيست که باهاش حرف بزنی مینالی. ولی وقتی يه فرصتِ خيلی خوب پيدا میشه، يه جايی که میتونی بری کلی آدم ببينی، خودت خودتو میکشی کنار. انگار دلت میخواد فردا بگی ديروز همهش تنها بودم. شايد آدما دلشون برایِ دلِ طفلکيت بسوزه!
ديروز دلم پر میکشيد برم ديدنِ بچهها... به زور چسبيده بودمش. آدمِ گاومرغی که نمیره ديدنِ بچهها. گناه دارن. روزِ عيد بايد چهرههای خندان ببينن. نه چهرهای که يه لبخندِ گنديده روش جراحی شده!
خدايا عظمِ عظيم نسبت به امام به برکتِ اين روزِ عيد عطا کن.
posted by Mehran|
|
حقيقت اين است که هر چه بگوييم خستهشدهايم و بريدهايم اسلام دست از سر ما بر نمیدارد.ما بايد بمانيم و کاری را که میخواهيم انجام بدهيم. هميشه بايد مشغولِ يک مطلب باشيم و آن «عشق» است. اگر عاشقانه با کار پيش بيايی به طورِ قطع بريدن و عمل زدگی و خستگی برايت مفهومی پيدا نمیکند.
شهيد حاج محمد ابراهيم همت
posted by Mehran|
|
سلام
عيدت مبارک :)
ديروز يه روايتِ عجيب غريب شنيدم. روايته يکی روزِ عيد میره پيشِ امام صادق(ع) و عيد رو تبريک میگه. امام بهش میگن: «چه عيدی؟ مگه بعد از سقيفه برایِ ما عيدی هم مونده؟!»
سلام سلام ستاره ها
امروز پیشی می خواد دوباره بنویسه
میگن زمین عاشق خورشید شده بود
اما خودش حواسش نبود که ماه عاشقش شده
بخاطر همین شبا که عشق زمین نبود ماه آینه عشقش شد
میبینی ستاره ماه از همه همه همه آدما عاشق تره
پیشی
posted by Mehran|
|
نمیدونم هر وقت سر درد دارم دچارِ احساساتِ نوستالژيک میشم يا هر وقت میخوام دچارِ احساساتِ نوستالژيک بشم سر درد میگيرم!
هی...
posted by Mehran|
|
پيوند و مهرِ ماست،
رشک آورِ کسان
اما غمِ جدايیِ هر جفت، نازنين
آرام بخشِ خاطرِ اين قومِ زشتکار...
posted by Mehran|
|
اون موقعی که تو مدينه بودم، احساسِ عجيبی داشتم نسبت به اون سرزمين. سرزمينی که پيامبر خدا روش پا گذاشته. سرزمينی که علی(ع) و فاطمه(س) رو به خودش ديده... سرزمينی که توش وحی نازل میشده و ... . مقدس بودنشو حس میکردم... يادش به خير.
ديشب اون کوچولو ۱۴ روزه شده بود. اينجور شبها دلم میخواد بشينم، نگاهش کنم. حرف بزنم باهاش. اونم هی ناز کنه و بره پشت ابر، بعد دوباره شيطونيش گل کنه و برگرده.
ميثم از زمانِ پيامبر و حضرتِ امير میگفت و از سلمان و مقداد و ميثم و ابوذر و ... از شبی که آسمونِ مدينه تاريک میشه، انقدر تاريک که تاريکیِ يک شبش برایِ يک مردِ مسافر کافی باشه واسهی تبرک! از شبهايی که پيامبر کنار گوشِ علی از ميثم میگه و از شبهای بيشتری که پيامبر کنارِ گوشِ علی از کربلا میگه...
بعد احساس کردم که اين کوچولو که تازه ۱۴ روزش شده... الان هزاران ساله که اون بالاست. که اين کوچولو هم خيلی از اينها رو ديده... که اونم...
چيزی که علی(ع) و فاطمه(س) رو فقط ديده باشه هم مقدسه. خيلی مقدس.
که...
که...
که... ربنا ما خلقت هذا باطلا
سبحانک و قنا عذاب النار
همونجوری که داره نور زياد میشه... شيطنت هم داره زياد میشه. بايد مواظب بود. خيلی زياد.
دعا میکنی؟
posted by Mehran|
|
گفتم که: دوستی
گفتم که: صلح، عشق، سلامت، برابری
گفتم که: زيستن همه باهم به آشتی
باشد که تا خرد بنشيند به داوری
ناگاه اهرمن
برجست از کمينگه و ديوار آتشی
برکرد در ميان من و آرزویِ من
خود بر فراز، سرخوش از اين فتنهگستری!
اينک چه بايدم؟
جز جنگِ ناگزير،
از بهر آشتی؟
پا مینهم در آتش و سر میدهم سرود
چشم انتظار آن که بيايد به ياوری.
سياوش کسرايی
posted by Mehran|
|
عافيت يا offيت؟
posted by Mehran|
|
يه جايی بود...
يه مردی بود...
هر روز که میاومدم دانشگاه، از کنارش که رد میشدم، يه «سلام... خيلی مخلصيم... ما بيشتر» خدمتش عرض میکردم. هر وقت هم دلم میگرفت، میاومدم پيشش، وایمیستادم، نگاهش میکردم و بیصدا باهاش دردودل میکردم. اونم همونجوری با يه لبخند بهم نگاه میکرد.
يه روز... شيشهای شکست... شيشهای جديد نصب شد و حالا...
ديگه رو در نوار خونهی «شهيد همت» عکسی نيست ... «کجايند مردانِ بیادعا...»
يه جايی هست...
يه مردی هست...
هر روز که میآم دانشگاه، يه «سلام خيلی مخلصيم» عرض میکنم. هروقت هم دلم میگيره میشينم و باهاش درد و دل میکنم.
مگه مهمه که عکسش هست يا نه؟
«... احياء عند ربهم يرزقون...»
posted by Mehran|
|
يه خبر مهم... يه خبر مهم...
فردا سينا مطلبی آزاد میشه!!
راستی... عيدِ همگی مبارک.
posted by Mehran|
|
-خوبی؟
-الحمدلله الرحمن.
- ....
- عرفانو حال کردی؟
posted by Mehran|
|
- Blocked Well چی شد؟
- شما آزمايش ِ Stack رو ريختيد رو Flex؟
- کدهای Variogram ِ ميثم رو mail بزن به من و حسين.
- اون يارو ParameterContainer رو درست کردی؟ اون method هاش بايد abstract باشه ها...
- فيلمهای جلسه توديع رو grab کردی؟
- يه فکری بکنيد برای وصل کردن codeها به Delphi.
- تمرينهای Signal از کجاست؟ راستی... چهارشنبهی ديگه امتحانِ OR دارم :(
- Layout ِ خط توليد رو بايد بکشيمها...
...
همين کارا رو میکنم که ...
از دستت خيلی شاکيم. داری پابندِ دنيا میشی.
من بدين گونه نمیخواهم زيست.
posted by Mehran|
|
بيچاره اونا.
تو که راحت شدی...
posted by Mehran|
|
Every time you look at me
My heart is jumping, it's easy to see
posted by Mehran|
|
نويسنده پست قبل من بودم. به چی قسم خورده بودم که ديگه اينجا ننويسم؟ شرافتم؟
چه ميشه کرد....
خراب رفيقيم ديگه...
بای بای...
posted by Ali Shams|
|
قرار وبلاگرها... ۱۸ ارديبهشت... ساعت ۱۰ صبح... نمايشگاهِ بينالمللیِ کتابِ تهران... مقابل مسجد.
بدين وسيله تکذيب میشود... اطلاعات کاملتر را اينجا بخوانيد...
پست + پابليش می شود.