گاهی اوقات لازم دارم بشينم پای کامپيوتر، يه آهنگِ پر سر وصدا بذارم، صدایِ speaker های 350W رو تا آخر زياد و کنم و به اين موضوع فکر کنم که به هيچ چيز ديگهای نمیتونم فکر کنم! لذتبخشه. امتحان کردی؟
هيچ کامپيوتری، کامپيوتر ِ خودِ آدم نمیشه. حتی laptop ِ خودِ آدم! آخه هيچ laptop ای speaker های 350W نداره!!
posted by Mehran|
|
خوب بود اگه اوس کريم يه چند ساعتی pause ِ جهانو میزد... يه چرت میخوابيديم.
من خوابم میآد...
Zz...
posted by Mehran|
|
فقط من نمیگم که... همه میگن:
The name of Mehran creates a quick , analytical, and clever mind; you are creative, versatile, original, and independent.
!خوشم میآد طرف حاليشه
You have large ambitions, and it is difficult for you to be tolerant and understanding of those who desire less in life or who are more slow and methodical by nature.
Schmidtامان از دستِ اين
slow and methodical نمونهی بارز يه آدمِ
Patience is not your forte.
!من که خودمم گفتم باهاش ميونهی خوبی ندارم
You do, however, have leadership ability and would never be happy in a subservient position.
(يعنی پاچه خار subservient)
!واسه همينه که ميانترم اصول مديريت شدم ۲۹ از ۶۰
!هی... حيف که اينا استعدادِ منو نشناختن
You are ambitious and aggressive by nature.
درست ترجمه کنيد.
يعنی بلند همت ambitious
يعنی پرتکاپو aggressive
You would be happiest in positions where you are free to express individually and creatively and where opportunities are not restricted; you desire freedom, and do not tolerate being possessed by others.
!همينو بگو
You appreciate change and travel, and the opportunity to meet and mix with others, and to influence them with your creative ideas.
!ما بيشتر
You are very self-confident and feel you can accomplish anything you set out to do, and you can!
!ديگه اينا هم فهميدن چقدر زردآلوام
Although, this name does not allow proper completion of undertakings, and forced changes cause financial losses and bitter experiences.
!البته... تجربه... چيز خوبيه. حتی اگه تلخ باشه
.پول رو هم گذاشتن که آدم از دست بده ديگه
This name also creates caustic expression and moods which prevent harmony and happiness in close association.
!هوای خودتونو داشته باشين وقتی دارين میآين نزديک!! اينجا نوشته نيش میزنم
When under strain, tension could affect the stomach and solar plexus.
.اينو دکترا بگن يعنی چی
There is a tendency for you to worry.
.اين يکی رو ديشب اون آقا دکتر خوبه هم گفت
نمیدونستم قلبم انقد هنرمنده.
ديشب، خانومه که داشت صداشو میگرفت، انواع و اقسام آوازها رو میخوند. يعنی هی بعضی کلمهها رو تکرار میکرد. از هر طرفی هم که گوشی رو میذاشت، يه صدايی میاومد. جريانش مثلِ همون جريانِ بهلوله: «يه روز بهلول يه ساز گرفته بود دستش و هی يه نت رو میزد. بهش گفتن آخه چرا همهش اينو میزنی؟ اونايی که ساز میزنن گاهی میرن پايينتر میزنن، گاهی بالاتر، آهنگی که میزنن تنوع داره. گفت: اونا دارن میگردن نتش رو پيدا کنن، من پيداش کردم!!»
حالا انگار قلبِ منم پيدا کرده چه کلمههايی رو بگه... از يه طرف میگفت: مه تــــاب، مه تــــاب، مه تــــاب، مه تــــاب، مه تــــاب، مه تــــاب. از يه طرف ديگه میگفت: لاو لـــاو، لاو لـــاو، لاو لـــاو، لاو لـــاو، لاو لـــاو!! از يه طرف ديگه ...
حکما به خاطر همينه که آقا دکترِ خوب بهم گفت: بهترين قلبِ خاورميانه رو داری!
posted by Mehran|
|
چند شبی میشه که نديدمش.
دلم براش تنگ شده. لابد اونم دلش واسهم تنگ شده.
اميدوارم از دستم دلخور نباشه. آخه عادت داره باهاش حرف بزنم، بلکه از تنهايی دربياد طفلکی.
خيلی تقصير ندارم. چيکار کنم خوب؟ سرم شلوغ بود. يعنی اينکه شبها شغالخون بر میگشتم. اونم که اوايل ماه و اواخر ماه کم پيدا میشه. بعضی شبها هم که اصلا نمیآد.
امشبم نديدمش.
اگه شما ديدينش، سلام منو بهش برسونين و بهش از قول من بگين: « انقد غريبی نکن. ماهِ خوبی باش. کسی رو اذيت نکن. منم قول میدم زودِ زود بيام. بيام و بشينيم باز با هم گپ بزنيم. راستی... انقدم واسه اين ستارههای فسقلی افه نيا! »
posted by Mehran|
|
من بدينگونه نمیخواهم زيست.
posted by Mehran|
|
شاهکار منو ديديد؟
تو اون عکسِ اون بالا سمتِ چپ (سلام بر تو ای خون خدا) قرار بوده تو و نقطههاش يه رنگ باشن. کوررنگيه ديگه! نمیشه کاريش کرد.
posted by Mehran|
|
بابت اون جريانِ پنچرگيری حسابی معروف شديم! اينا کاريکاتورمونو انداختن تو روزنامهشون!!
سهشنبه دوم ارديبهشت. صفحهی ۳.
posted by Mehran|
|
اگر موجی نیاید از پس موجی ، به ساحل نارسيده محو ميگردد،
و او موج نخستين بود و ساحل ، ساحل دين بود. ...
posted by Mehran|
|
بهمون هی گفتن... هی ياد دادن... هی عادتمون دادن و چپوندن تو ذهنمون که بايد همه رو دوست داشت. که نفرت چيز بديه. که نبايد نفرت داشت. که هيچ وقت نبايد لعنت فرستاد.
به قولِ يکی از رفقا، اينا همهش تفکراتِ مسيحيه. مسلمون اينجوری نيست. مسلمون بايد همونطوری که به اهل بيت، به شجرهی طيبه علاقه داره، از دشمنان اهل بيت، از شجرهی خبيثه نفرت داشته باشه.
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و ال محمد
و اخر تابع له على ذلك
اللهم العن العصابة التى جاهدت الحسين
و شايعت و بايعت وتابعت على قتله
اللهم العن هم جميعا
اللهم العن هم جميعا
اللهم العن هم جميعا
اللهم العن هم جميعا
posted by Mehran|
|
کلاس تحقيق در عمليات جون میده واسه وبلاگ نوشتن. رو کاغذ مینويسی و میآری اينجا تايپ میکنی.
احساس میکنم ديگه خيلی داره مزخرف میگه. چرت و پرت. امروز ظرفِ دو دقيقه يه چيز بديهی رو تعريف کرد، بعد به مدت يک ساعت و پنجاه و هشت دقيقه ازش مثال حل کرد. جالبيش اينه که جزوهی ترمهای قبلشو اگه ببينه با چيزی که میگه مو نمیزنه. خلاصه، احساس خنگی ِ مفرط، از همونايی که وقتی helpهای microsoft رو میخونی بهت دست میده، پيدا کردم.
طرف احتمالا يکی از معضلاتِ زندگيش unexpected intelligent student encountered باشه!
posted by Mehran|
|
ديشب که خدا دوش آسمونو باز کرده بود، شيرشم تا ته پيچونده بود، سوار ماشين ِ يکی از رفقا شدم و رفتيم بقيه رو سوار کنيم. رفيقِ عزيز اومد مرام بذاره و ماشين رو بياره دم در که بچهها وقتی میخوان سوار بشن خيس نشن که چرخ ماشين، به دليلِ ديدِ کم راننده، به گوشهی پل ِ دم پارکينگ اصابت کرد و خلاصه... باد لاستيک خالی شد. حالا خر بيار و باقالی بار کن!
به هر بدبختیای بود، زير بارون، مشغول زاپاس عوض کردن شديم. جک رو زديم، زاپاس رو آورديم و ... . ولی هر کاری میکرديم پيچهای لاستيک باز نمیشد. ده دقيقهای مشغول بوديم. پيچه به هيچ صراطی مستقيم نمیشد. آدمهای مختلف با وزنهای مختلف از ۶۰ کيلو گرفته تا ۹۰، با پيچه کشتی گرفتن ولی باز نشد! به حساب اين گذاشتيم که دفعهی اوليه که پنچر میشه و کمپانی با دستگاه پيچها رو سفت میکنه و ... . يه آقای خوبی در همين حين اومد و به اين نکته اشاره کرد که داريد پيچه رو سفت میکنيد!! و با يک دست باز کردش.
ما رو میگی؟ خنديديم. خنديديم. خنديديم. جالبی ِ ماجرا اين بود که، از رانندهی محترم که بگذريم(البته اونم کلی خفنه)، ۵نفر بقيه روی هم حدودِ ۱۰ تا مدال کشوری و جهانی المپياد کامپيوتر داشتن!!
شنيدين میگن قدرِ مطلقِ IQ طرف کمتر از 0.25 ئه؟ همينو میگن.
posted by Mehran|
|
آسمان چيز عجيبی است، نمیدانستم
عاشقی کار غريبی است، نمیدانستم
ميم بده!
...
مرنجان دلم را که اين مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشيند
posted by Mehran|
|
"Happiness is a how, not a what;
a talent, not an object."
- Herman Hesse
posted by Mehran|
|
تو ولايتِ ما به اونايی که دير به دير میرن حموم، يا به عبارت ديگه همون هپلیها، میگن طرف ميششور به ميششور میره حموم. ميششور، اونجوری که خانوم والده گفتن، يه موقعيه که هوا تازه گرم شده و میخوان پشمِ ميشها رو بچينن. برایِ اينکه پشم ميشها تميز بشه اول ميشها رو میشورن بعد پشم رو میچينن.
پدربزرگم تعريف میکنه: يکی به اونيکی میگه ما ميششور به ميششور خودمان را میشوريم. اون يکی میگه: اااااا! مگه شما مرغابیاين که اينقدر خودتان را میشورين؟ ما را يه بار قابله میشوره يه بار مردهشور!!
٭ جایی کسی بود که ماه را می فهمید...
که مهتاب را می مانست...
و می گفت: چه بزرگ است خورشید، که شب ها می رود تا ماه فراموش کند، حقیقتی را که ازو نور می گیرد.
هوایی شده ام... ماه بانو. هوایی.
نمیدانم چه حکمتی است که اسم من شده «مهران»، منسوب به مهر: خورشيد يا آفتاب يا... نمیدانم.
و آنوقت... مهتاب...
میگويند مهتابها انقدر خوبند... انقدر خوب عشق را میدانند که ... انگار آمدهاند نور آفتابشان را بنمايند...
و من... نمیدانم... آيا بودهام به منزلت آفتاب؟ آيا بودهام در شأنِ اين خوبی؟
... یادت باشه،
تنهایی نه راه فراره ، نه راه حل
تنهایی فقط یه تفریحه،
بین دو تا درد مشترک
بین دو تا خنده ی مشترک
بین دو تا سلام.
posted by Mehran|
|
مسيحا آرام:
جانا به شکر خانه ات، وان گردش پیمانه ات، وان نرگس مستانه ات، وان خط و خال دانه ات ، وان چشم پر افسانه ات ، بر ما شبی بنما گذر ای یار غایب از نظر.
posted by Mehran|
|
به نظر من سختترين و دردناکترين بخشِ آزمايش خون دادن، بخشِ کندنِ چسبِ زخمشه. مخصوصا از يه دستِ پشمالو!!
posted by Mehran|
|
حسابشو بکن... اين وقتِ شب برسی خونه، از بيابون!! بيای در يخچالو باز کنی که يه ليوان آب بخوری... بعد توی جاميوهای تو يخچال يه سوسک ببينی. چه احساسی پيدا میکنی؟
منم همون احساسو دارم!
posted by Mehran|
|
میگم اين دل واسه ما دل نمیشه...
posted by Mehran|
|
بيابونِ خونم اومده پايين...
يکی نيست بياد با هم بزنين به بيابون؟!
posted by Mehran|
|
شعر از محمود اکرامی:
(برگرفته از وبلاگِ محمد کاظم کاظمی)
به واژهواژة ابيات مولوي سوگند
به نام ني، به سرآغاز مثنوي سوگند
اگر چه كودكتان شيشه را حقير شمرد
و سرزمين پر از خوشه را حقير شمرد
اگر چه يك نفر آمد به دشت توهين كرد
رسيد، خنده نمود و گذشت توهين كرد
كنار سفره دوزانو نشست، بد هم گفت
به زير لب همه را مرگتان رسد هم گفت
يكي هم آمد و درمان دردمان گرديد
يكي چراغ شب تار و سردمان گرديد
هميشه كوچه به جز خانه باغ هم دارد
و باغ، غير قناري كلاغ هم دارد
من از شما به خداي جليل خرسندم
من از شما به هزاران دليل خرسندم
شما غريبتر از كوچههاي بنبستيد
شما برادر ماييد، هركجا هستيد
قبول كن كه در اين برهه ما محك هستيم
و يادمان نرود اين كه همنمك هستيم
مكن گلايه كه همساية شما در عيد
به وصلههاي قباي برادرت خنديد
مكن گلايه كه همساية شما زر داشت
و پيش اهل محل شهرت ابوذر داشت
مكن گلايه، مگو، گاه، گاهِ بيصبري است
و آسمان پر از بال شهرتان ابري است
مكن گلايه، كه اين كوچه، باغ هم دارد
و باغ، غير قناري كلاغ هم دارد
برادري كه تفنگ برادرت آنجاست
دو بال ابرستيز كبوترت آنجاست
من و تو صاحب درديم، همصدا هستيم
من و تو لايق ناليدنيم تا هستيم
من و تو هر دو غريبيم، هر دو همدرديم
خدا كند برسد آن زمان كه برگرديم
من از وجين علفهاي هرز ميآيم
براي بدرقهات تا به مرز ميآيم
دعاي آخر من اين، تفنگتان پُر باد
و نان دشمنتان هم هميشه آجر باد
(روزنامة قدس، 17 ارديبهشت 1380)
posted by Mehran|
|
Mehran had to punish himself
posted by Mehran|
|
حرف آخر
سلام
هيچ چيز تصادفي نيست فقط همين
اون چيزي رو كه قراره كنار بذارم رها مي كنم جاش خالي مي مونه هميشه خلا باعث جذب مي شه خلا بوجود اومده گاهي با چيزاي خوب پر مي شه باعث جذب نعمت مي شه اگه آماده ي گرفتنش باشيم گاهي هم با يك چيزي مثل هموني كه رهاش كرديم
برگرفته از يك نامه ي قديمي
همين!
posted by Anonymous|
|
خيلی مخلصيمها...
همين!
پ. ن. دلم واسهی «همين» نوشتن ِ بعضيا تنگ شده!!
posted by Mehran|
|
چقدر اشتراک... چقدر تفاوت... گفت، گفتم و شنيديم...
از ابراهيم و اسماعيل گفت.
از آنچه آمده بر سر من و او گفتم.
شنيديم آنهمه اشتراک را. ديديم آن همه تفاوت را.
و يافتيم... دردهای مشترک را. و خنديديم. خنديديم به درد مشترک! به جای فرياد کردن. خنديديم. قهقههای مستانه.
قم اليل الا قليلا...
posted by Mehran|
|
فقط وقتی سير آدم تکامليه، افسوس گذشته رو نمیخوره...
يا ايها المزمل... جامه بر کَن. هنگامهاش فرارسيده.
posted by Mehran|
|
ديشب اون کوچولوی ۶ روزهی اون بالا هم تنها بود. مثل ِ من. مثل اون. مثل خيلیهای ديگه... . آخه همهی رفقای ريز فسقليش رفته بودن زير ِ ابر. اما خودش بود. خيلی وقتها هست. انقدر که به بودنش عادت کرديم. انقد که وقتی نيست، شبهای آخر ماه رو میگم، دلم تنگ میشه براش. ولی يه چيزی هست که بهم میگه حداکثر تا سه چهار شب بعد میآد باز. خيلی دوس دارمش... آخه ماه کوچولو خيلی وقتا تنهاس. واسه همينه که بعضی شبها میشينم باهاش درد و دل میکنم. براش حرف میزنم. شايد باز بشه دلش طفلکی!
هی...
«ماه بالایِ سر ِ تنهايی است.»
يه عزيزی بود که میگفت: «آدما... همهشون پيش ِ خودشون يه جورايی تنهان. همين باعث میشه که يه موقعهايی دلم واسهشون بسوزه!! شايد واسه اينه که هيچ وقت يادمون نره: الهی و ربی من لی غيرک»
posted by Mehran|
|
قرار بود بريم جمکران. جور نشد. نطلبيدن... نه! يعنی اينکه ما همت نکرديم. در هر صورت از دستمون رفت. جماعت بعدش رفتن سخنرانی ِ پناهيان. منم از ميدونِ پونک پياده گز کردم طرف خونه...
posted by Mehran|
|
دلم میخواد زمان متوقف بشه و من بشينم فکر کنم ببينم دارم چيکار میکنم. ببينم چيکار بايد بکنم. يه بار ديگه ارزشهامو مرتب کنم. يه بار ديگه قانونِ بيست هشتاد رو اجرا کنم ببينم از اين همه کار کدومشو بايد انجام داد.
دلم میخواد بشينم از بيرون کارایِ خودمو ببينم که نکنه يه دفعه مثل اون غورباغههه آبپز بشم.
ولی...
تا حالا شده انقدر سرتون شلوغ باشه که اگه بخواين فقط چند ساعت فکر کنيد از کلی از کاراتون عقب بيفتين؟ منم اونجوری شدم. نمیشینم فکر کنم، به اين بهانه که از کلی از کارا میمونم. بعد اون کارها رو هم انجام نمیدم. هر دفعه عقب انداختنِ اين فکر کردن هم احتمالا کلی سرمو شلوغتر میکنه!
انقدر سرم شلوغ شده که، به اين دليل که سرم خيلی شلوغه، تقريبا هيچ کدوم از کارهامو انجام نمیدم!! انقدر کار دارم که چون نمیتونم به انجام همهشون فکر کنم دارم علافی میکنم!!
و حالا از اون موقع يه سال گذشته... تو اين يه سال خيلی چيزا عوض شد. بعضی از رفقا اينجا نوشتن: غزل محمودی، علی شمس، Gautama، رها، ريحان(دختر شمالی) و مهران حيدرزاده. هميشه دوست داشتهام که وبلاگ رو با اين دوستان تقسيم کنم. که اونا هم هميشه بنویسن. ولی خوب متأسفانه موفق نشدم. گاهی دليلش اخلاق خودم بوده. بگذريم. تو اين مدت بعضيا هم اين وبلاگ رو خوندن... متأسفانه اسم همشونو نمیدونم. و الا مینوشتم!!
اين وبلاگ باعث شد با خيلیها آشنا بشم، با خيلیها صميمی بشم. خيلی چيزا ياد بگيرم.
تو اين يه ساله خيلی آدما عوض شدن. شايد از همه بيشتر خودم. بعضی از تغييراتم رو اثر مستقيم نوشتن تو اين وبلاگ میدونم. اثر نظرات خوانندههای اينجا. و واقعا از من ِ الان، خيلی بيشتر از من ِ يکسال پيش راضيم.
از همتون ممنونم.
وبلاگ جونم... تولدت مبارک!
posted by Mehran|
|
نيلگون:
نه اين ماه همان ماه است
نه اين بهار همان بهار
تنها من
همانم که هستم !
اما من آنی نيستم که بودم...
posted by Mehran|
|
کارها رو میشه به چهار دسته تقسيم کرد: کارهای مفيد و اضطراری: مثلا اينکه الان خونت آتيش گرفته... بايد زنگ بزنی آتشنشانی. کارهای غير مفيد ولی اضطراری: مثل جلسههای خستهکنندهی اداری. کارهای غير مفيد و غير اضطراری: مثل همهی کارهايی که ما میکنيم: به طور کلی علافی!!
و کارهای مفيد ولی غير اضطراری: مثلا اينکه گذرنامهتون داره وقتش تموم میشه. با اينکه قصد سفر خاصی ندارين برين تمديدش کنيد.
انجام دادن کارهای مفيد به آدم انرژی میده و انجام دادن کارهای اضطراری از آدم شديدا انرژی میگيره. نکتهی مهم اينه که کارهای غير اضطراری اگه يه مدتی بگذره ممکنه اضطراری بشن. اونوقت... به جای اينکه از انجامشون انرژی بگيريم بايد کلی انرژی واسهی انجام دادنشون صرف کنيم. واسهی همين: اين دستهی چهارم اون کارهايی هستن که خيلی وقتا انجام دادنشون فرق بين آدمهایِ موفق و غير موفق رو تعيين میکنه. با اين تفاسير انگار ديگه نبايد شب امتحانی درس خوند... به قول نيلگون: میخواما... ولی نمیشه!
يه نمونهی ديگهش مرتب کردن اتاقه. اتاق من الان چند وقتيه انقدر شلوغه که ديگه جا نيست توش نماز بخونم!! امروز ديگه انگار، گوش شيطون کر، به اميد خدا داره وقت میشه اتاق تکونی کنم...
posted by Mehran|
|
سکانس اول: جادهی فيروزکوه، رستوران صدف، سر ميز غذا.
مشغول آب کردنِ کره رویِ سبزیپلو بوديم که برق رفت: الللللا همممم صلعلاااااا محمممممد و آلِ ِِ ِ ِ ِ ِ محممممممممد.
کل افتاده بود سر نور LCD موبايلها... به اين نتيجه رسيديم که SL45 و 8210 و N100 جلوی N500 بايد برن بوق بزنن!
چند لحظه بعد يه چراغ، از اونايی که وقتی يکی میميره دم مسجد میذارن، روشن کردن آوردن دم ميز غذا.
مهدی: شما فعلا ماهيتونو بخورين. تا اون موقع من و مسعود کباب شديم، میتونين ما رو هم بخورين.
سکانس دوم: جادهی فيروزکوه. تو ماشين.
ااااااااااااااااااااااا! حسين... آسمونو نيگا... چه خبره...
مهدی شروع میکنه: اون سه تا ستاره رو میبينين؟ اون جباره. اون میشه کمربندش. اون ستاره کناريه هم شمشيرشه. اين ذوزنقه هم لباسشه. اون ملاقه رو میبينين؟ دب اکبره. اون يکی ملاقه کوچيکهرو ببينين... دب اصغر. اونجا هم خوشهی پروينه. اين طرف هم اون ستاره پر نورهرو ببينين، با اون دو تا پر نورهای اينور و اونور: کلب اکبره. (در اين حين آقای راننده هم داشت آسمون رو تماشا میکرد. اصلا هم روبروشو نگاه نمیکرد. دقيقا فهميدم جاده رو مثل کف دستشون حفظن يعنی چی!!) اين وسط راهشيری رو ببينين...
سکانس سوم: مدرس، تقاطع جردن، کنار پل عابر پياده.
نگاه کن... چی شده امشب اينجا آسمون انقدر ستاره بارونه؟ هوا تميزه؟ شايد به خاطر همين باشه!
از پل عابر میريم اونطرف... میريم توی کوچهپسکوچهها. صدایِ چرخ ِ چمدونِ من که روی آسفالت کشيده میشه، تنها صدايی که سکوتو میشکنه. کوچهها سوت و کوره.
عجيبه... چرا از توی هيچ کدوم از اين خونهها صدای ايتس ايتس نمیآد؟!
موبايل زنگ میزنه. محمده: هيچ دقت کرديد؟ از فيروزکوه به اينور هيچ جا برق نيست؟! زنگ زدم پرسيدم گفتن انگار از اصفهان به بالا برق نيست.
راست میگهها... ما چقد خنگيم! انگار يه خبرايی هست... حکما تو اين چند روزه که از همهجای دنيا بی خبر بوديم آمريکا حمله کرده!
اه... يعنی حالا حالاها برق نمیآد؟! اين laptop من هم که دو ساعت ديگه بيشتر برق نداره... کاش شارژر ماشينش رو هم خريده بودم.
يکی از سختترين کارای عالم موقعی که برق رفته اينه که بخوای بری توی خونه، و همهی درها قفل باشه. اونم خونهی ما. بهتره بگم ما در گاوصندوق زندگی میکنيم!! تو اون تاريکی مجبور شدم ۵تا قفل رو باز کنم تا بتونم برم تو...
مشغول روشن کردن شمع بودم که برم تو اتاق و laptop رو روشن کنم و يه چيزايی بنويسم و داشتم به اين فکر میکردم که ISPها هم وقتی برق میره تعطيل میشن يا نه که... برق اومد: اللهم صل علی محمد و آل محمد!
posted by Mehran|
|
بسم الله الرحمن الرحيم
مريم...
کهيعص
مريم...
کاف هاء ياء عين صاد
مريم...
کربلا، هلاکت، يزيد، عطش، صبر
مريم...
میخوام که هيچ وقت يادم نره: «مگه روزش فرقی هم میکنه؟ مگه نگفتن هر روزی عاشوراست؟»