میگن که يه روزی سعدی اين شعر رو سروده و کلی افه اومده که «ب به! عجب شعر ِ حماسی ِ توپپپپپی گفتم.»
خدا کشتی آنجا که خواهد برد
و گـر ناخـدا جـامــه بر تـــن درد
بعد همون شب فردوسی میآد به خوابش و میگه: «آخه جوجه تو رو چه به شعر ِ حماسی گفتن!؟ ببين ياد بگير. »
برد کشتی آنجا که خواهد خدای
و گـــر جـامـه بر تــــن درد ناخدای
راست و دروغش گردن اونی که گفته!!
چه زبونِ ماهی داريم...
مرامی تغيير جای کلمات توی يه شعر چقدر حسابی میتونه حال و هوای اون شعر رو عوض کنه.
posted by Mehran|
|
حالا من تا يه هفته ديگه شترمرغ از کجا بيارم؟
posted by Mehran|
|
تازگیها به يه جنونِ ادواریِ مسری در دانشکده اعتقاد پيدا کردم. خيلی جالبه. بعضی روزا، مخصوصا در زمان تحويل پروژهها، با تقريبِ خوبی هر کی رو تو دانشکده میبينی قاطه! نمونهش همين چهارشنبه. اوضاع خيلی جالب بود... از قاطِ بقيه که بگذريم، خودم داغ کرده بودم شديد. هيچ جا نمیتونستم بند شم. روی صندلیهای سالن انتظار(!) جلوی دانشکده دراز کشيده بودم، با يه لا پيرهن. اونوقت همينجوری عرق میريختم!!
posted by Mehran|
|
آخيش... بالاخره تموم شد. اين دو سه روزه به اندازهی تمام ِ باقی ِ عمرم به هر چی PHP و Apache و فايل ِ configuration هست فحش دادم! مخصوصا به configuration های RedHat8. مگه کار میکرد؟ وقتی هم راه افتاد يه اشکال ديگه وجود داشت: هر چی تابع بود که باهاشون کار داشتم بغلشون نوشته بود experimental. يعنی اينکه هرجا يه جور کار میکنه. بايد تجربی ازش سر در بياری. واسه همين هر چيزی مینوشتم فقط همون جايی که نوشته بودمش کار میکرد! ولی ديشب بالاخره تموم شد.
posted by Mehran|
|
• يکی يکی رفتيم تویِ کانکس، نشستيم سر ِ جايمان. درِ کانکس را بستند، فقل زدند. جلوی ماشين يک پارچه زده بودند «اهدايی امت حزب الله». يکی گفت: «اينجانب، کنسرو بادمجون، برای شرکت در عمليات عازم منطقه هستم.».
میخنديديم.
• غواصها تا ساحل فاصلهی زيادی ندارند.
تو ساحل ِ عرافیها يک نورافکن روشن میشود. دوربين و گوشی بیسيم را رها میکنم. دو دستی میکوبم توی سرم.
-يا صاحب الزمان. بچهها رو ديدند.
اشکهايم جاری میشود. دوربين را دوباره میقاپم. میچسبانم به چشمهايم. بچهها دست پاچه شدهاند. فرماندهها هم هر کس به طرفی میرود. «میبينی؟ اونا منتظر آخرين لحظه بودنها.»
نورافکن عراقیها خاموش میشود. خبری نيست.
بعدها که فرمانده عراقی را گرفتهبودند، گفته بود میخواسته موتور برقش را امتحان کند.
• از آب زديم بيرون، تا خود خاکريز را دويديم. سرما تا مغز استخوانهامان نفوذ میکرد. برگشت گفت: «کاش يه پتويی چيزی داشتيم.»
گفتم: «برو بابا دلت خوشه!»
يک گلولهی کاتيوشا خورد به خاکريز، هر چی خاک بود بلند کرد ريخت رويمان. سر من بيرون ماند و دستهای او.
خاکها را زد کنار، بلند خنديد.
گفت: «بيا! اينم پتو.»
يادگاران ۷: کتاب غواصان
فاطمه غفاری
تهران: روايت فتح
۱۳۸۱
posted by Mehran|
|
نفير:
از قول آدم بزرگی گفتن: آدمای بزرگ رو وقتی بهشون نزدیک میشی و یه خورده از درونشون آگاه میشی، تازه میفهمی چقدر بزرگن! چقدر! ... ولی آدمای کوچیک....آره .... وای به حال توشون که همون بیرونشون ...
posted by Mehran|
|
سلام
بالاخره مرد بارونی، معروف به شوفاژ، بازگشت! بابا مثلا رفته بودم سفر. سه روزه. شيراز. سه روز اونجا بوديم، ۲۴ ساعت درس دادم!!! تازه از فرودگاه برگشتم. خوب بود الحمدلله.
يا خدا
همين الان اگه بجنبی فکر کنم بتونی ببينيش. البته اگه ابرا بذارن. قاعدتا کافيه کلهی مبارک رو از پنجره بکنی بيرون و صاف بالا رو نگاه کنی!! ديديش؟ قشنگه. مگه میشه زشت باشه. قشنگ مثل ِ اون شب . قشنگ مثل ِ اين خانوم خوگشله!
امروز يکی رو ديدم که ادعا میکرد صاحبِ ماهه. منم بهش گفتم «باشه طلبت!».
چی؟ من؟ نه بابا. منُ چه به اين حرفا؟ ولی برام نشونهس. شايد يه کم بيشتر از يه نشونه. انقدر که وقتی شبهای آخر ماه میشه خيلی دل و دماغ ندارم! انقدر که بروبچهها میدونن اون شبها نبايد بيان دم تير ِ من! اينکه اون شبها بدجوری ترکش دارم. میدونی چقدر باهاش اختلاط میکنم؟ يه خيلمه.
زيبايی يه جورايی درونيه. يعنی اينکه يه چيزی تو عالممون داريم که ازش به زيبايی ياد میکنيم. يه چيزايی داريم که فطرتا زيبا میدونيمشون.
يه چيزای ديگه هستن که از ديدنشون يا شنيدنشون يا ... حکم به زيبايی اونا میکنيم.
فرق اون چيزايی که فطری قشنگن و اين چيزا که حکم به قشنگيشون کرديم هم تو خطا پذير بودن و نبودن اين مسأله است. و اينکه اونايی که فطرين رو نمیتونيم تصور کنيم يه موقعی ديگه برامون قشنگ نباشن.
حالا منم دارم يه جورايی میشم. يه چيزايی هست که اول فقط به زيباييشون حکم میکردم، ولی الان دارن برام درونی میشن!! حداقل از اين جهت که نمیتونم تصور کنم يه موقعی ديگه به نظرم قشنگ نباشن.
همين الان پاشين برين بيرون. صاف بالاسرتونُ نگاه کنين. يه ماه گردِ کوچولوی خوگشل میبينين. به خوگشلی ِ اين خانوم کوچولو!!
posted by Mehran|
|
ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم
محـصـول دعـا در ره جـانـانه نهاديم
در خـرمـن صـد زاهد عاقل زند آتش
ايـن داغ که ما بـر دل ديـوانه نهاديم
posted by Mehran|
|
باز يه نشونه، و شايد فقط نشونه. بدونِ صاحبش! يه نشونه از يه نفر که قبلا يه کمی بود... ولی چند وقتيه اصلا نيست. يا شايد هم هست ولی تو نيستی.
نشونه چيه؟ يه چيزی که آدمُ يادِ کسی بندازه، و شايد دلتنگش کنه. حتی حالا که داره تمرين میکنه دلتنگی نکنه.
**************
هی...
اينا هم از عوارض فشارهای مغزی در اثر امتحان ماراتونِ سه ساعت و نيمهی database ه.
ديدم در آن كوير درختي غريب را
محروم از نوازش يك سنگ رهگذر
تنها نشسته اي
بي برگ وبار › زير نفسهاي آفتاب
در انتظار قطره ي باران
در آرزوي آب.
ابري رسيد
چهر درخت از شعف شكفت
دلشاد گشت و گفت
« اي ابر اي بشارت باران!
آيا دل سياه تو از آه من بسوخت؟!»
غريد تيره ابر
برقي جهيد و چوب درخت كهن
بسوخت!
...
حميد مصدق
posted by Anonymous|
|
پيتر ويل بيچاره فقط سه كلمه بلد بود
سلام . چطوري ؟ خداحافظ
تا اينكه يك روز از دست يك نفر عصباني شد
كلي كتاب و لغتنامه خوند
تا ياد گرفت بگه « برو به جهنم»
لباساشو تنش كرد. رفت روبروي طرف وايستادو گفت:
سلام . چطوري؟ برو به جهنم .خداحافظ
همه چيز خوب پيش مي رفت
تا اينكه يك روز پيتر ويل بيچاره عاشق شد
كلي لغتنامه خوند تا ياد گرفت بگه « دوست دارم»
لباساشو تنش كرد موهاشو شونه كرد .ادكلن زد و يك شاخه گل خريد
رفت روبروي طرف وايستاد وگفت:
سلام . چطوري؟ دوست دارم . برو به جهنم . خداحافظ
و گل و برداشت و سريع دور شد
حتي پشتشو نگاه نكرد
پيتر ويل بيچاره خيلي خوشحال بود كه تونسته همه ي حرفاشو بزنه
س.س
posted by Anonymous|
|
يادمه چند سال پيشا - از وقتی که خيلی کوچولو بودم و يکی بهم اين موضوع رو گفت واز اون به بعد بهش دقت کردم - هر سال شبِ ژانويه تو تهران برف میاومد. ولی الان دو سه ساله که ...
"… تا وقتي ما با ديگران زندگي مي کنيم، ما تنها آن چيزي هستيم که اشخاص ديگر ما را چنان مي بينند. فکر کردن به اينکه ديگران ما را چگونه مي بينند و تلاش براي اينکه تصوير ما حتي الامکان جذاب باشد، نوعي تلبيس و فريب کاري است."