بالاخره بعد از کلی وقت يه آهنگِ ديگه گذاشتم واسهی وبلاگ. آهنگی که خيلی دوستش دارم، يادگار دوران عزت! اون موقع که واسهی نماز از باشگاه پا میشديم میرفتيم پارک ملت، با محمدحسين و هادی و پيمان و بقيه بچهها چقدر اين آهنگ رو خونديم، خدا میدونه! هی...
راستی... امروز تولد قاصدک* عزيزه. نويسندهی قشنگترين وبلاگی که میشناسم. قاصدک جان، اميدوارم کسالت ازت دور باشه و يه سالِ خوب برات آرزو میکنم. تولدت مبارک.
با کلی تأخير... کريسمس مبارک!
posted by Mehran|
|
چون فردا يك روز بزرگه › دلم مي خواد يه شعر بزرگ بنويسم
حماسه ي چهارده ساله
تمام چهارده سالگيش را در كفن پيچيدم
با همان شور شيرين گونه
كه كودكيش را در قنداق مي پيچيدم
حماسه ي چهارده ساله ي من
با پاي شوق خويش رفته بود واينك
با شانه هاي شهر
برايم بازش آورده بودند
صبور وساكت
سر بر زانوانم نهاده بود و -
دستان پرپر شده اش را
بر گردنم نمي آويخت
از زخم فراخ حنجره اش
ديگر بار باران كلام مهربانش را
بر من نمي باريد
بر زخم بسيار پيكرش
عطر آسماني شهادت موج مي خورد
و لبان در خون نشسته اش
مرا تا موج موج كلام كودكيش مي كشاند
تا عطر نجيب شور شوق كودكانه اش را
تا شبهاي بيدار گاهواره
و تا قصه هايي › كه راز روشن فردا را
در آنها جستجو مي كرد
مظلوم كوچك من
كودكيش را بر اسبي چوبين مي نشست
وبا شمشيري چوبين
در گستره ي روياهايش
به ستيز با ظلم بر مي خاست
مظلو كوچك من
با نان بيات شبانه
چاشت مي كرد
و با گيوه هاي خيس
زمستان سنگين شهر را به مدرسه مي رفت
و در سرماي استخوان سوز بازگشت مدرسه
پاهاي كوچكش › چنان بر پايه هاي كرسي گره مي خورد
كه غمي نا بهنگام › تمام دلم را در خود مي فشرد
اندوهم باد
كه انگشتان كوچكش را
بيش از آنكه سپيد ديده باشم
كبود ديده بودم
مظلوم كوچك من
هر روز نارنجك قلبش را
از خانه به مدرسه مي برد
و مشق هايش را
برديوار كوچه هاي شهر مي نوشت
مظلوم كوچك من
راز دريا را در چشمانش پنهان كرده بود و -
- رمز طوفان را در دلش
مظلوم كوچك من در رنج ورق مي خورد و بزرگ مي شد
و هر روز بار اندوه غريبي
بر شانه هاي كوچكش سنگين تر مي شد
ريشه هاي زلال انديشه اش
در چشمه سار نور جريان داشت
و دلش را در ني لبك نيلگون آسمان مي نواخت
راز بزرگش را با كس در ميان نمي نهاد
كه راز بزررگش
از زمين فراتر بودو
از ستاره و خورشيد نيز
ديوارهاي كوچه ي دو آبه
حماسه ي چهارده ساله مرا از ياد نخواهند برد
آنچنانكه ديوارهاي چشم به راه شهر مندلي
در آن شبيخون شگفت شبانه
دستان كوچك حماسه ي چهارده ساله ي من
چه نامي را بر ديوارهاي شهر مندلي نوشت؟
وعطر چه رازي را در كوچه هاي شهر مندلي پراكند ؟
كه به يكباره › هزار ستون دشمن به هم لرزيد
و از هزار سوي
هزار گلوله ي سربي
قلب كوچك حماسه ي چهارده ساله ي مرا
نشانه گرفتند
در ستاره باران آنشب
نماز خونين حماسه ي چهارده ساله ي مرا
وسعت وسيع كودام سجاده گسترده شد؟
كه عطر آسماني آن
از هزار فرسنگ فاصله
در عطشناكي انتظارم پيچيد
مظلوم كوچك من
در ستاره باران آن شب
چگونه پرپر زد؟
و چگونه پرپر شد؟
كه فرياد رساي رسولش
از هزار فرسنگ فاصله
تمام دلم را به آتش كشيد
با تمام دلم
تمام چهارده سالگيش را در كفن پيچيدم
با همان شور شيرين گونه
كه كودكيش را در قنداق مي پيچيدم
حماسه چهارده ساله من
بر شانه هاي شهر مي رفت و
در كوجه ي قديمي دوآبه
عطر آسماني شهادت موج مي خورد
تمام شهر مي گريست
تمام شهر خورشيد چهارده ساله ي مرا
به سمت سحرگاه آسمان مي بردند
وتنها برادركوچك حماسه چهارده ساله ي من
پسر كوچك شش ساله ام
مبهوت و انديشناك
در چهارچوبه در ايستاده بود
با نارنجكي پنهان در چهارچوب سينه اش
از شانه هاي شهر چشم بر نمي گرفت
در عمق نگاهش
دستي كوچك تكان ميخورد
و شهادت برادر چهارده ساله اش را
بدرود مي گرفت
ومن به روشني ميديدم
كه درچشمان مظلوم كودك شش ساله ام
طرح ديگري از حماسه اي چهارده ساله
به سمت سحرگاه آسمان
قد بر مي كشد
محمدرضا عبدالملكيان
posted by Anonymous|
|
شب يلدا به اصرار مامان يه فال گرفتم. خودم اصلا حالشو نداشتم. ولی حافظ حسابی مرام گذاشت! يه روش خاص برای فال گرفتن دارم، که تا حالا هميشه جواب داده. اول نيت میکنی، بعدش پيش خودت مجسم میکنی الان دوست داری چه جور فالی برات بياد. ديوان رو که باز کنی، شک نداشته باش که همونی که میخوای میآد! نمونهش ايناهاش:
کنار آب و پای بيد و طبع شعر و ياری خوش
معاشر دلبری شيرين و ساقی گلعذاری خوش
الا ای دولتی طالع که قدر وقت میدانی
گوارا بادت اين عشرت که داری روزگاری خوش
شب صحبت غنيمت دان و داد خوشدلی بستان
که مهتابی دلافروزست و طرف لالهزاری خوش
ميی در کاسهی چشم است ساقی را بنا میزد
که مستی میکند با عقل و میبخشد خماری خوش
هر آنکس را که بر خاطر ز عشق دلبری باريست
سپندی گو بر آتش نه که داری کار و باری خوش
عروس طبع را زيور ز فکر بکر میبندم
بود کز دست ايامم بهدست افتد نگاری خوش
بغفلت عمر شد حافظ بيا با ما به ميخانه
که شنگولان سر مستت بياموزند کاری خوش
posted by Mehran|
|
بالاخره ميانترمها تموم شد.
حوصلهم سر رفت. فکرم کار نمیکنه. قد يه عالم چيز برای فکر کردن دارم ولی... انگار همين کاری که
نيلگون گفته بايد انجام بدم.
به خودم ميگم
ميشينم
يه دايره گچی قفقازی رو زمين می کشم
تمام اين فکرهای بی رنگ و رنگ و وارنگ رو می ريزم وسطش
هی از اين ور می کِشمِشون
هی از اون ور می کِشمِشون
ببينم آخر حق با کدومشونه؟
اينجوری شايد اين کله ام آروم بگيره!
البته شايد...
posted by Mehran|
|
گفتي بنويس
من شمال زاده شدم
اما تمام درياهاي جنوب را من گريسته ام
راه دور تهران آيا
هميشه از ترانه و آواز ما تهي خواهد ماند؟
حوصله كن ري را
خواهيم رفت
اما خاطرات باشد
هميشه اين تويي كه مي روي
هميشه اين منم كه مي مانم...!
...ديدي!
ديدي شبي در حرف و حديث بي مبهم فردا گمت كردم
ديدي در آن دقايق دير باور پرگريه گمت كردم
ديدي آب آمدو از سر دريا گذشت و تو نيامدي!
...
سيد علي صالحي
posted by Anonymous|
|
- توی جبهه اينقد به خدا میرسی، میآی خونه يه خورده ما رو ببين.
شوخی میکردم. آخه هر وقت میاومد، هنوز نرسيده، با همون لباسها میايستاد به نماز. ما هم مگه چقدر پهلوی هم بوديم؟ نصفه شب میرسيد. صبح هم نون و پنير به دست، بندهای پوتينش رو نبسته، سوار ماشين میشد که بره.
نگاهم کرد و گفت: «وقتی تو رو میبينم، احساس میکنم بايد دو رکعت نماز شکر بخونم.»
يادگاران ۲: کتاب همت
مريم برادران
تهران: روايت فتح.
posted by Mehran|
|
وقتی تو اون حال بهم اينجوری گفت، واقعا جا خوردم. يه بار ديگه هم احساس کردم چقدر کوچيکم.
- مهران... نگرانی؟
- خودت که میدونی: فقط بلدم خوب روضه بخونم.
- هر چی خدا بخواد همون میشه. نگران نباش.
اگه هيچ وقت يادمون نمیرفت که «من يتوکل علی الله فهو حسبه» اونوقت...
posted by Mehran|
|
و گر از پس پرده نشسته کسی، که شکسته بتان و نديده کسی
تو به مـهــر نشـسته به پـرده بــگو، که ز مـغــرب خـود کـند آمدنی
هادی: «خدا خودش بلده چهجوری آدما رو بزرگ کنه، حتی اگه خودشون خوششون نياد.»
posted by Mehran|
|
كاش مي شد آدم از رو غصه هاي ديگرون برداره بذاره رو غصه هاي خودش...
posted by Anonymous|
|
يادمه خيلی کوچولو که بودم، هر وقت زانوم درد میگرفت بزرگترا بهم میگفتن: «غصه نخور، داری قد میکشی. داری بزرگ میشی.»
حالا هم ... يه اتفاقی که میافته، وقتی خيلی بیتابی میکنم، بزرگترا بهم میگن: «غصه نخور، خدا داره بزرگت میکنه.»
اون موقع نمیدونم باورم میشد يا نه، ولی دلم خوش میشد. خوشحال میشدم و همهش اميدوار بودم حرفشون درست باشه. آخه قرار بود بزرگ بشم!
الان هم دلم خوش میشه. همهش هم اميدوارم حرفشون درست باشه. آخه قراره بزرگ بشم!
posted by Mehran|
|
يه دلِ نه چندان سير با حسين حرف زدم. خوب بود. واقعا لازم داشتم. واقعا لازم دارم. دلم میخواست بازم میشستيم حرف میزديم. نشد!
بهم گفت: «خودت يادم دادی اين دعا رو، پدرمم در آوردی! يادت رفته؟ اللهم وفقنا جميعا لما تحب و ترضی».
گفت. از منطق گفت. از انواع منطق! از منطق rationalistای. از منطق کله باددارها، و از منطق گوگوری مگوری.
و وقتی از ماشين پياده میشد گفت: «هميشه يادت باشه: از رحمت خدا کسی نااميد نمیشه الا البدجورون!»
posted by Mehran|
|
وقتي دل كوچولوي آدم يك كم غمي باشه دل آدم يه عالمه غمي مي شه. وقتي دل كوچولوي آدم يه عالمه غمي باشه...
مي رم سراغ آسمون ميگه من نمي تونم كاري كنم ميرم سراغ زمين ميگه من نمي تونم... ميرم سراغ ...
به دستهام نگاه مي كنم آروم ميرن طرف آسمون چشمام شروع مي كنن به گريه كردن منم آروم آروم دعا مي كنم : خدايا دل كوچولو رو مي سپرم دست خود خودت!
همين!
posted by Anonymous|
|
يك نفر ساده چنان ساده كه از سادگيش
مي توان يك شبه پي برد به دل دادگيش
يك نفر سبز چنان سبز كه از سرسبزيش
مي شود پل زد از احساس خدا تا دل خويش
بهروز ياسمي
posted by Anonymous|
|
مي داني كه عادت ندارم قناري هاي قشنگ را در قفسي از اتاقم بياويزم كه زيبايي را به اتاقم آورده باشم
نوبت عاشقي.مخملباف
دل من :
ضرباهنگش را گم كرده است. اما هنوز مي زند.
نوا بود روزي.ماهور و دشتي و اصفهان.
بعد از آن فقط شور مي زد.
حالا هنوز و فقط مي تپد.
posted by Mehran|
|
يه نوشتهای بود اين زير... نوشتهبودم از روزشماری... و از اينکه :
... خوشا به حال گياهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانهی آنهاست...
باز هم میخوام همون حرف رو بزنم. ولی اين دفعه شايد به يه معنی ديگه. يه چيزی رو نبايد هيچ وقت فراموش کنم ولی تند تند يادم میره. همين چند لحظهی پيش دوباره يادم انداختن که بايد منتظر چی بود...
ربنا لا توأخذنا ان نسينا أو أخطأنا
posted by Mehran|
|
بعد از نماز، تسبيح ِ تربت را از جانمازش برداشت. باز هم خيسی ِ دانهها ابراهيم را لو داده بود. صدای مادر بلند شد «مگه نگفتم ديگه تسبيح نجو؟ تموم شد بچه!» آقا جون خندهاش میگرفت. ابراهيم خيلی ازش حساب میبرد، ولی نزديک نصفی از تسبيح تربت آقاجون رو هم خوردهبود.
ابراهيم سرش با مداد و کاغذهاش گرم بود. اين کار را از بازی کردن توی کوچه با بچههای محل بيشتر دوست داشت. با صدای مادر لبهاش را جمع کرد و گفت «خب، دوست دارم ديگه.»
انقدر گفت درسش سخته، استادش سختگيره، هر جلسه درس میپرسه... انقدر گفت گفت گفت که روزی که قرار بود استاد بندهی خدا امتحان ميانترم بگيره کاشف به عمل اومد که سر از CCU درآورده. انگاری ملت حسابی تو دعا کردن زيادهروی کردن. بندهی خدا حسابی ناکار شده!
posted by Mehran|
|
خیلی خوب میشد اگه تو مغزم يه multiplexer داشتم! اونوقت میشد هر وقت که بخوام انتخاب کنم چی فکرمو مشغول کنه. از این تکثر در میاومدم. نمیشد مثل الان که تو این کله حسابی حکومت نظامی لازمه... صد رحمت به بازار شام!
اینا هم از عواقب امتحان مدار منطقیه.
چهارشنبه باز یه نبوغی به خرج دادم که بيا و ببين: يه نامهی داش مشتی نوشتم برای جيثم(معلم حل تمرين database) ، به جای اینکه بفرستمش به ce384 فرستادم به ce384list که mailing-list درسه. يعنی همهی کسايی که اين ترم این درس رو گرفتن، به علاوهی استاد، این نامه به دستشون رسیده. علاوه بر سوتی ِ ذکر شده يه سوتی ِ ديگه هم اتفاق افتاد. توی outlook با يکی از اسمهای مستعار نامه رو فرستادم. چی خوبه باشه؟ «شلغم»!! اشکال کار اينجا بود که تو اون نامه چهار بار شمارهدانشجوييم رو نوشتم، دو بار اسمم رو! خودم وقتی ديدم سوتی ِ خودمو تا چند دقيقه پشت کامپيوتر فقط قهقهه زدم. مگه خندم بند میاومد؟ تا آخر شب هم هی يادم میافتاد و دوباره خندهم میگرفت.
٭ از اون همه ذكر..از اون همه نام ..فقط اين بود كه ..تمام اين چند شب با من بود.. يا من يعطي كثير بالقليل..
posted by Mehran|
|
گاهي دلم براي خودم تنگ ميشود
براي اون خودي كه خدا روز اول بهم داد. اون خودي كه قشنگ بود پاك بود بلوري بود
الان ديگه انقدر خاك گرفته كه نمي شناسمش. بعد من هي ادا در ميارم هي از خدا دم مي زنم ولي نفسهام هيچكدوم بوي خدا نمي دن.
شايد بايد بگم: گاهي دلم براي خدا تنگ مي شود
posted by Anonymous|
|
همينجوری نشسته بودم که يادِ اين جملات افتادم:
من از وقتی تو نوشتههایم را میخوانی، مینویسم. از وقتی اولین نامه را نوشتم. نامهای که نمیدانستم مفهومش چیست. نامهای که معنایش را تنها در چشمان تو مییافت. من هیچگاه بیش از سه جملهی اول این نامه، چیزی ننوشتم: «هیچ باوری نداشتن.» «منتظر چیزی نبودن.» «امید داشتن به آنکه روزی اتفاقی بیفتد.» کلمهها از زندگی ما عقب هستند. تو همیشه از آنچه من از تو انتظار داشتم جلوتر بودی. تو همیشه غیر منتظره بودی.
)غیر منتظره، کریستین بوبن، برگردان از نگار صادقی)
«هيچ باوری نداشتن» کاری نيست که من بتونم انجام بدم.
ولی «منتظر چيزی نبودن» به معنی ِ از کسی انتظاری نداشتن هميشه برام مهم بوده؛ کاری که سعی کردم انجام بدم. اينکه چقدر موفق بودم مقولهی جداييه.
و «اميد»... چيزی بوده که هميشه از خدا خواستم هيچوقت ازم نگيردش.
«انتظار کشيدن» چند وقتيه شده يه عبارت که برای به کار بردنش هميشه وجدان درد میگيرم! يادمه يه بار يکی توی نظرخواهیها نوشته بود «ما گاهی حتی به اندازهای که منتظر خوردن زنگ تفريح هستيم منتظر اومدن آقا نيستيم». خجالت میکشم وقتی با تمام وجود دارم میبينم که اينجوريم... وقتی دارم میبينم از اين چيزا فقط حرف میزنم... وقتی میبينم نشانههای خدا برام هيچ احساسی بوجود نمیآرن... وقتی میبينم اقلا روزی ۹ بار دارم به چيزی که اصلا با تمام وجود درک نکردم – به دروغ – شهادت میدم... وقتی میبينم هر وقت کارم گير میکنه به فکر اين چيزا میافتم... خجالت میکشم. خــِ جـــا لـــَت
خدايا خودت کمک کن
اينا رو گفتم که بگم... منتظرم يکی دعوام کنه. همين!
posted by Mehran|
|
خودم يه بارآخر نوشتهی قبليمو خوندم خجالت کشيدم. تو رو خدا حال میکنين چقدر با ايمانم؟! نه خير! من آدم بشو نيستم. خدا رو صدا میزنم و بعد ...
ربنا لا توأخذنا ان نسينا او اخطأنا
اللهم اغثنا
مولای يا مولای... انت الدليل و انا المتحير و هل يرحم المتحير الا الدليل
posted by Mehran|
|
يا غياث من لا غياث له
کار هم نعمتيه. برای ِ من، الان شايد بزرگترين تفريح. حداقل اينکه باعث میشه نتونم به هيچ چيز ديگهای فکر کنم. گاهی اين برای يه ذهن مشوش میشه بهترين تفريح، بهترين مفر، بهترين پناهگاه!
posted by Mehran|
|
زليخا عشق نمیداند
زليخا مغرور قصهاش بود. مغرور احسن القصص. زليخا به همنشينی نامش با يوسف مینازيد. زليخا بر بلندای قصه رفت و گفت: رونق اين قصه، همه از من است. اين قصه، بوی زليخا میدهد. کجاست زنی که چون من شايستهی عشق پيامبری باشد، تا بار ديگر قصهای اين چنين زيبا شود؟
«قصه» ديگر نازيدن زليخا را تاب نياورد و گفت: بس است زليخا! بس است. از قصه پايين بيا، که اين قصه اگر زيباست، نه به خاطر تو، که زيبايی همه از يوسف است.
زليخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصهای است. عمریست که نامم را در حلقهی عاشقان بردهاند.
«قصه» گفت: نامت را به خطا بردهاند، که تو عشق نمیدانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی. تو آنی که پيرهن عاشقی را به نامردی دريدی. تو آمدی وقصه، بوی خيانت گرفت. بوی خدعه و نيرنگ. از قصهام بيرون برو تا يوسف بماند و راستی.
و زليخا از قصه بيرون رفت.
خدا گفت: زليخا برگرد که قصهی جهان، قصهای پر ز زليخاست و هر روز هزارها پيرهن پاره میشود از پشت. اما زليخايی بايد، تا يوسف، زندان را بر او برگزيند. و قصه را و يوسف را، زيبايی همه اين بود.
زليخا برگرد!
posted by Mehran|
|
الهی لا تکلنی علی نفسی طرفة عين ابدا
اين يعنی حريم. يعنی هر جا ديديم انگار خدا داره فقط نگاه میکنه ببينه چه دستِ گلی به آب میديم، همونجا برگرديم سر ِ جایِ خودمون.
posted by Mehran|
|
اگر چه ماهی تمام شد که ...، عيدی آمد که ...
عيدتون مبارک
posted by Mehran|
|
چشماني كه من ميشناسم
جنگلي است
بي كه سبز باشد
ودشتي بي كه گسترده
دو ستاره در آن چشمان خفته اند
چشماني كه من مي شناسم
دو آسمانه كوچكند
كه بازگون در آيينه ي ني ني هايي سياه خفته اند
چشماني كه من مي شناسم
تنها ديدني است
ستاره ام ا
چيدني است
چشماني كه من مي شناسم
دشنه در دستان كودكانه ي خود دارد
و من پيش از آنكه براي خود بترسم
براي آن چشمها بيمناكم
چشماني كه من مي شناسم
تنها گياهي است
كه نمي بالد اما زنده است
نمي خروشد اما فريادي شكسته در خود دارد
وگيرايي نگاه در آن چون طنين صدايي خسته است
چشماني كه من مي شناسم
به خاطر مي كشاند قفس و پرواز را
نيز انتها و آغاز را
چشماني كه من مي شناسم هنگامي كه به گريه مي نشيند
فريادم نوح را به ياري مي طلبد
دلم براي همه ي عالم مي تپد
چشماني كه من مي شناسم
هر يك
دهكده اي است كه جز پگاه ندارد
و هزاران كودك
در اطراف ميدانك آن
به بازي دست به دست داده اند
و زمان
هميشه در آن گرگ و ميش است
دلم براي اينجا شده بود قدر يه نقطه
posted by Anonymous|
|
بالاخره عکسهای مسابقاتِ روبوتيک به دستم رسيد. حدودِ ۱۴۰ تا عکس. چند تا کوچولوشو میذارم اينجا ببينيد جوجولیمون چقد نازه :) (روی عکسها کليک کنيد که بزرگشو ببينيد)
اول يه پورتره از «جوجولی کوچولوی خوشگل»:
اينم يه عکس ِ هنری که ابهتِ «ققنوس» رو قراره نشون بده. ولی فکر کنم بيشتر داره ابهتِ توپ تنيس رو نشون میده!!
اينم عکس ِ بر و بچههای تيم و يه سری از رفقا که لطف کردهبودن برایِ تشويق اومدهبودن. بچههای تيم همه پيرهن ِ آبی پوشيدن.
يادش بهخير... سهيل هر سال برامون فرمولِ کلی ِ دعای سحر رو میگفت:
«اللهم انی اسئلک من xک بـــyها و کل xک y. اللهم انی اسئلک بــxک کله» هی... ولی امسال به دليل ِ اينکه از دست رفته(!) ديگه نبود که بگه!
خواب ستارهای که سجده میکنند.
يوسف عزيز! برای ما خوابی ببين که جهان بدون رويا میميرد. يوسف! ما خواب ستاره نمیبينيم. خوابهای ما پر از گاوهای لاغر است و خوشههای خشک. پر از مردمانی که نان بر سر نهادهاند و مرغان از آن میخورند.
يوسف! ما تعبير خوابهايمان را نمیدانيم. ما چيزی نمیکاريم و فردا که برادرانمان برگردند ماييم و شرمساری و دستهای خالی. ماييم قحطسال وفاداری.
يوسف! تو نيستی تا راه را نشانمان بدهی. ما میرويم و در پس هر گامی چاهی است. يوسف! دنيا پر از دروغه و پيرهن پارهی خون آلود.
يوسف! قرنهاست که به چاه افتادهايم و ساليانی است که کاروانيان به بهايی اندک ما را خريدهاند.
يوسف! به ما بگو که چگونه عزيز شويم.
يوسف! ديری است که فريبمان میدهد. ديری است که پيرهنمان را میدرد و ما هرگز نگفتهايم. زندان دوست داشتنیتر است از آنچه مرا بدان میخوانند.
يوسف! يعقوب منتظر است. پيرهن ما اما بوی عشق نمیدهد.
يوسف! برای ما خوابی ببين. جهان بدون رويا میميرد. خواب گاوهای فربه و خوشههای سبز.
خواب ستارهای که سجده میکنند.
posted by Mehran|
|
يا عماد من لا عماد له
قرار بود اين يه کم قبلتر تویِ وبلاگ نوشته بشه، يعنی واسه شبهای قدر. «رها»ی عزيز اينو برای من فرستاده بود. بنا به اشکالات فنی(!) يه کم دير شد. حالا...
أيحسنُ أن أرجعَ عن بابك بالخيبةِ مصروفاً و لستُ أعرفُ سواك مولیً بالاحسان موصوفاً
آيا نيكوست من از درگاهت محروم برگردم در حاليكه مولايی كه به لطف و احسان معروف باشد جز تو نمیشناسم؟
مناجات خمسعشر: مناجات الرابعة(مناجات الراجين)
خيلی وقت بود «مناجات خمسعشر» رو نخونده بودم. اينم از فوايد هم وبلاگی داشتنه... . اگه تا حالا نخوندينش، اگه آب دستتونه بذارين زمين، همين الان برين بخونيدش که نيمهی فنا شدهی عمرتون رو – تا حسابی از دستتون نرفته - باز بدست بياريد! اوايل ِ مفاتيح الجنان پيدا میشه.