از خطططططط گفتم.
از نقاب گفتی.
ار زنجير گفتی؛ من از اشکهايی که برای بشريت میريزم.
از راه گفتم و او.... از ماه گفتی. گفتيم. راستی قديسها هم ممکن است اشتباه
کنند؟قديس از امروز ساليتر بازی می کند. تو که می دانی چه می گويم؟ من جز سکوت هيچ
بهترين جوابی نداشتم
که نثارت کنم. حتی از سکوت نمی توانستم بگويم.
نمی فهميدی سکوت را.
آنچه نمی دانی می دانم.
آنچه می دانی زيسته ام. لحظه لحظه اش را.
تنها ماندم. و تو نمی دانی. هيچ کس نمی داند.
فال هم گرفتيم.
من:
دســـت از طلب ندارم تا کام من برايد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برايد
بگشــــــای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتـــــــش درونم دود از کفــــــن برآيد
تو:
زاهد ظاهر پرســـت از حال ما آگاه نيســــــت
در حق ما هرچه گويد جای هيچ اکراه نيست
در طريقت هر چه پيش سالک آيد خير اوست
در صراط مستقيم ايدل کسی گمراه نيســـت